تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧ - موضوع چهارم - آيا ادبيات گذشتگان توانسته است ارزشهاى اخلاقى و زيبايى شناسى را نه تنها در قفسهء كتابها بلكه در زواياى قلوب ما نيز حيات جاودان ببخشد ؟
رگبار تضاد احساسات وعواطف دمار از روزگارش بر مى آورد .
واهب همت خداوند است وبس همت شاهى ندارد هيچ خس نيست تخصيص خدا كس را به كار مانع طوع ومراد واختيار ليك چون رنجى دهد بدبخت را او گريزاند به كفران رخت را نيك بختى را چو حق رنجى دهد رخت را نزديكتر وا مى نهد
١٤٥ - خداوند با هيچ كس خويشاوندى ندارد هر كسى همت عالى انسانى را خود به دست مى آورد .
اين بدن مانند آن شير وعَلَم فكر مى جنباند او را دم بدم فكر كان از مشرق آيد آن صباست وآن كه از مغرب دبور با وباست مشرق اين باد فكرت ديگر است مغرب آن باد فكرت زان سر است خود جماد است وبود شرقش جماد جان جان جان بود شرقش فؤاد
١٤٦ - تحرك بدن آدمى از انديشه ، وخوبى وپليدى آن مربوط به محتويات روان آدمى وروان آدمى محصولى از ماده بوده وآن چه كه ما فوق ماده است به سطح عميق قلب آدمى مربوط است .
پيل بايد تا چو خسبد در شبان خواب بيند خطهء هندوستان خر نبيند هيچ هندوستان به خواب خر ز هندوستان نكرده است اغتراب
١٤٧ - خواب وروياى طبيعى هر كس مطابق كيفيت بيدارى اوست .
از دم غم مى بميرد اين چراغ وز دم شادى بميرد اينت لاغ در ميان اين دو مرگ او زنده است اين مطوق شكل جاى خنده است
١٤٨ - جاى بس شگفتى است كه شادى واندوه دو عامل مرگاند كه زندگى از ميان آن دو عبور مى كند .
هر قدم زين آب تازى دورتر دو دوان سوى سراب با غرر عين آن غرمت حجاب آن شده كه به تو پيوسته است وآمده ديد لاف وخفته مى نايد به كار جز خيالى نيست دست از وى بدار