تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣١ - زندگى انسانى چنين است كه زنجيرى را از پاى نگشاده زنجير ديگرى كه از بالا يا پايين انتظار فرصت را مى كشيد براه مى افتد و به دست و پايش بسته مى شود
مى داند با آزادى وقدرت مطلوب دريابد .
پيرى كه از راه مى رسد قفس تنگتر مى شود وحلقه هاى زنجير سست مى گردد ، ولى اين بار خود او از گسيختن حلقه هاى زنجير واز شكستن قفس مى هراسد ، زيرا اين گسيختن وشكستن سرانجام زندگى او را اخطار مى كند .
در امتداد چهار دورهء زندگانى ( كودكى وجوانى وميانسالى وپيرى ) چيزى كه براى او واقعيت دارد احساس اين كنم وآن كنم است كه از ميان تنها بايد از اين دالان عبور كنم مى گذرد . دانش مى اندوزد ، همان دانش به اندازهء خود ، مغز را از احساس بىقيدى به دانسته ها جلو گيرى مى كند .
ثروت ومقام وشهرت هر يك به نوبت خود زنجيرهاى مخصوص به خود را به پاى آدمى مى بندند وبا دست روياها وآرزوها واحساسات بىپايه حلقه هايش را صيقلى مى كنند وبا نور خورشيدى كه در آينده به زندگى او خواهد درخشيد زرينش مى سازند ناگهان عمر بسر آمده است .
اين مسئله ولزوم چاره جوئى آن را والتر ليپمن چنين مطرح كرده است :
معادلات حقيقت وواقعيت « يك فرد منطقى كه در دنياى حقيقى وخارج از احلام زندگى مى نمايد ، كسى است كه مى تواند بين تمايلات خويش وامكانات موجود تعادلى ايجاد كند . انسان فقط در دنياى احلام قادر به تحصيل خواسته هاى خود مى باشد ، اما در دنياى حقيقى ومادى ، شخص بايد بين آن چه كه خواهان آن است وامكانات تعادلى ايجاد كند . مى توان گفت كه در اين جا معادلهاى وجود دارد كه صحيح وعملى باشد چارهاى نيست جز آن كه طرفين معادله با يكديگر تعادل داشته باشند . » [١] اين مطلب را كه ليپمن مى گويد ، بسيار متين وعالى است ، براى تكميل همه جانبه اين معادله ووابستن آن به اساس صحيح ، اگر اين نكته را در نظر بگيريم كه
[١] فلسفه اجتماع ، والتر ليپمن ، ترجمه فخر داعى ، ص ٧٩ . .