تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٨ - آتش زدن در شب و كشتن دزد آن را و غفلت آن مرد
آتش زدن در شب وكشتن دزد آن را وغفلت آن مرد
رفت دزدى شب به خانهء يك بزرگ از ره پنهان درآمد همچو گرگ
((٣٥٧)) سرفهاى بشنيد شب آن معتمد برگرفت آتشزنه كاتش زند صاحب خانه شب آوازى شنيد بر گرفت آتشزنه زد آن وحيد مى زد آتش بهر شمع افروختن تا سرِ آواز را بيند علن
((٣٥٨)) دزد آمد در زمان پيشش نشست چون گرفتى سوخته كرديش پست
((٣٥٩)) مى نهاد آنجا سرِ انگشت را تا شود استارهء آتش فنا
((٣٦٠)) خواجه مى پنداشت كاو خود مى مرد اين نمى ديد آنكه دزدش مى كشد
((٣٦١)) خواجه گفت اين سوخته نمناك بود مى مرد استازه از ترّيش زود
((٣٦٢)) بسكه ظلمت بود وتاريكى به پيش مى نديد آتش كشى را نزد خويش
((٣٦٣)) اين چنين آتش كشى اندر دلش ديدهء كافر نبيند از عمش
((٣٦٤)) چون نمى داند دل داننده اى هست با گردنده گرداننده اى
((٣٦٥)) چون نمى گويى كه روز وشب به خود بىخداوندى كى آيد كى رود
((٣٦٦)) گرد معقولات مى گردى ببين اين چنين بىعقلى خود اى مهين
((٣٦٧)) خانه با بنا بود معقولتر يا كه بىبنا بگو اى بىهنر خانهاى با اين بزرگى ووقار كى بود بىاوستادى خوب كار
((٣٦٨)) خطَّ با كاتب بود معقولتر يا كه بىكاتب بينديش اى پسر
((٣٦٩)) جيم گوش وعين چشم وميم فم چون بود بىكاتبى اى متهم
((٣٧٠)) شمع روشن بىز گيراننده اى با بگيرانندهء دانندهاى ؟
((٣٧١)) صنعت خوب از كف شلّ ضرير باشد اولى يا ز گيرايى بصير
((٣٧٣)) پس بكن دفعش چو نمرودى به جنگ سوى او كش در هوا تير خدنگ