تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٨ - رفتن صوفى سوى آن سيلى زن و بردن او را به قاضى
رفتن صوفى سوى آن سيلى زن وبردن او را به قاضى
((١٥٠٨)) رفت صوفى سوى آن سيلى زنش دست زد چون مدعى بر دامنش
((١٥٠٨)) اندر آوردش برِ قاضى كشان كاين خرِ ادبار را بر خر نشان
((١٥٠٩)) يا به زخم درّه او را ده جزا آنچنان كه رأى تو بيند سزا
((١٥١٠)) كان كه از زجر تو ميرد در دمار بر تو تاوان نيست باشد آن جُبار (١) وآنكه از تو زخم بيند مرگ خويش فارغ از دوزخ رود تا خلد پيش
((١٥١١)) بر حد وتعزير قاضى هر كه مرد نيست بر قاضى ضمان كاو نيست خرد
((١٥١٢)) نائب حق است وسايهء عدل حق آينه حق است وباشد مستحق
((١٥١٣)) كاو ادب از بهر مظلومى كند نى براى عرض وخشم ودخل خود
((١٥١٤)) چون براى حق وروز آجله است گر خطايى شد ديت بر عاقله است عاقلهء او كيست دانى ؟ هست حق سوى بيت المال برگردان ورق
((١٥١٥)) آن كه بهر حق زند او آمن است وآن كه بهر خود زند او ضامن است
((١٥١٦)) گر پدر زد مر پسر را او بمرد آن پدر را خون بها بايد شمرد
((١٥١٧)) زان كه او را بهر كار خويش زد خدمت او هست واجب بر ولد
((١٥١٨)) چون معلم زد صبى را شد تلف بر معلم نيست چيزى لا تخف
((١٥١٩)) كان معلم نائب افتاد وامين هر امينى هست حكمش همچنين
((١٥٢٠)) نيست واجب خدمت استا بر او پس به جز استا نبودش كار جو
((١٥٢١)) ور پدر زد او براى خود زده است لاجرم از خون بها دادن نرست
((١٥٢٢)) پس خودى را سر ببر با ذو الفقار بىخودى شو فانى ودرويشوار
((١٥٢٣)) چون شدى بىخود هر آنچه تو كنى ما رميت اذ رميت ايمنى
((١٥٢٤)) آن ضمان بر حق بود نى بر امين هست تفصيلش به فقه اندر مبين
(١) جبار ، به هدر شدن گفته مى شود : ذهب دمه جباراً يعنى خونش به هدف رفت . .