تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩١ - تفسير ابيات
بارقه هاى در افشان اين سخنان همانند كليدهاى آسمانها است كه از آن پروردگار است . هفت چرخ ازرق فام در بندگى آن بارقه ها وپيك ماه فروزان در تب ودق آنها است .
ستارهء درخشان زهره چنگ مسئلت والتماس به آن انوار الهى زده ومشترى نقد جان بر كف روانهء پيشگاهش گشته است .
ستارهء زحل در اشتياق پاى بوسش بسر مى برد ، ولى خود را داراى چنين لياقتى براى پاى بوسى او نمى بيند . [١] دست وپاى مريخ در تكاپو به بارگاه آن بارقه ها خسته وكوفته شده وعطارد صدها قلم در وصفش شكسته است .
خود ستارگان با منجم در جنگ وستيزهاند كه اى بينوا ، چرا جان عالم را رها كرده وصور ورنگها را برگزيدهاى ؟ جان عالم آن ولى خدا است وما همه نقش ونگارى بر صورت او ، وستارهاى از انديشهء او جان همهء ستارگان است . باز صحبت از انديشه به ميان آورديم انديشه يعنى چه ؟
فكر كو آنجا همه نور است پاك بهر توست اين لفظ وفكر اى فكرناك
هر ستاره براى خود خانه وفضايى دارد كه در آن مى گردد ، اما اين ستاره ما را هيچ خانه وفضايى نمى تواند در بر بگيرد . جانى كه از سو وجهت فراتر است در هيچ مكانى نمى گنجد وآن بينهايت حدى نمى پذيرد . ولى پيشتازان مجبورند براى تفاهم تمثيلات وتصويرات بياورند تا ناتوانان عشق سلوك هم نصيبى ببرند .
[١] جبران خليل جبران مى گويد : اگر جوهر لطف در آيينه به خود تماشا كند ، به سنگ خارا مبدل مى شود . . فغانى شيرازى مى گويد : شمعى كه آورد به زبان فيض نور خود * گر شعلهاى به طور نفروزد فسرده به حافظ مى گويد : بر آسمان جانان از آسمان مى انديش * كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى .