تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٤ - تفسير ابيات
جهان را با برگزيدگى خود زنده كرده ، انسانهاى عامى را به مقام خاصان درآوردى ، مخصوصاً اين بندهء ناچيزت را .
من در جوانى به خواب مى ديدم كه آفتاب به من سلام كرد ومرا از زمين برداشت به آسمان كشيد . بيدار شده با خود مى گفتم : اين چيز محال است كه در خواب ديدهام . وماليخوليايى است كه به سرم زده است ، مگر محال هم مى تواند وصف حال امكان پذير بوده باشد من از آن هنگام كه تو را ديدم ، حقيقتم را در آيينهء جمال وجودت شناختم وآن امر محال را حال ممكن ديدم وجانم مستغرق جلال وجمالت گشت - چون تو را اى روح شهرهاى انسانى ، ديدم ، محبت خورشيد جهان افروز را از دست دادم ، ديدن جمالت چنان همت والايى به چشمانم بخشيد كه ديگر ديدگان من به اين جهان جز به خوارى نخواهد نگريست .
من به دنبال نور مى گشتم ، نور نور را در جمال تو ديدم ، خود را جستجو مى كردم ، رشك حور را ديدم .
من يوسفى سيمين تن ولطيف را مى جستم ، با ديدار تو يوسفستان را در مقابل ديدگانم ديدم . من در جستجوهايم دنبال يك بهشت مى گشتم ، اينك در هر موى تو بهشت برينى را نظاره كردم اين موفقيتى براى من بود كه مرا شايسته ى اين مدح وثنا كرده است كه تو را پيدا كردهام ، ولى همين مدح وثنا براى تو عيب ومذمت است ، چونان مرد شبان كه موفقيت وخوشبختى خود را در بارهء خدا يابى با موسى كليم الله باز گو مى كرد ومى گفت :
كه بجويم اشپشت شيرت دهم چارقت وا دوزم وپيشت نهم
اما خداوند مهربان قدح وخطاهاى او را به جاى مدح گرفت ، چنين پذيرشى اى پيامبر عزيز ، از رحمت واسعهء تو دور نيست ، بيا اى ماوراى فهمها ووهمها ، به اين فهمهاى كوتاه رحم فرما