تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٤ - تفسير ابيات
آن حس تمايل وعشق صورى به اصل خود برمى گردد وجسم بىنوا در همان لجن ورسوايى وزشتى فرو مى رود كه پيش از آن تمايل مستغرقش بود ، چونان نور ماه كه به سوى ماه برمى گردد ونور وحياتى كه ديوار نشان مى داد راه نيستى را پيش مى گيرد وجمال وفرخندگىاش به نيستى مى خزد -
پس بماند آب وگل بىآن نگار گردد آن ديوار بىمه ديووار
در آن هنگام كه آب طلا از روى سكه قلب زدوده مى شود ، طلا به كان اصلى خود برمى گردد ومس بىارزش در رسوايى دردناك رو سياه مى ماند . رو سياه تر از آن مس ، عاشق دل باختهء او است كه دين ودل به صورت زرين آن قلب دغل داده بود .
بر عكس ، بينايان اولاد آدم به خود كان طلا عشق مى ورزند وهر لحظهاى به عشقشان افزوده مى شود ، چرا -
زان كه كان را در زرى نبود شريك مرحبا اى كان زر لا شك فيك
هر نادانى كه قلب را با اصل كان طلا شريك بداند ، آن روز به تباهى خود آگاه خواهد گشت كه طلا به كان اصلى خود برگردد واز آنجا به لا مكان [١] رهسپار گردد ، تا آن گاه كه به بينند آب رفته وماهى مانده است ، عاشق ومعشوق هر دو در اضطراب كشنده جان خود را از دست مى دهند . آرى -
عشق ربانى است خورشيد كمال امر نور اوست خلقان چون ظلال
[١] نسخهء رمضانى بيت مورد تفسير چنين است : هر كه قلبى را كند انباز كان * وا رود زر تا به كان از لا مكان نظر به مقصود جلال الدين از ابيات مورد تفسير به جاى از در مصرع دوم تا مناسبتر به نظر مى رسد ، لذا ما مصرع را به تقدير « وا رود زر تا كان تا لا مكان » تفسير كرديم . .