تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٦ - وصيت كردن حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله را جهت بيع بلال
((١٠٠٣)) در سر حيوان خدا ننهاده است كاو بود در بند لعل ودُر پرست
((١٠٠٤)) مر خران را هيچ ديدى گوشوار ؟
گوش وهوش خر بود در سبزه زار
((١٠٠٥)) احسن التقويم در والتين بخوان كه گرامى گوهر است اى دوست جان
((١٠٠٦)) احسن التقويم از فكرت برون احسن التقويم از عرشش فزون
((١٠٠٧)) گر بگويم قيمت آن ممتنع من بسوزم هم بسوزد مستمع
((١٠٠٨)) لب ببند آنجا وآن سوتر مران رفت آن صديق سوى آن خران
((١٠٠٩)) حلقه بر در زد چو در را برگشود رفت بىخود در سراى آن جهود
((١٠١٠)) بىخود وسرمست وپر آتش نشست از دهانش بس كلام سخت جست
((١٠١١)) كاين ولى الله را چون مى زنى اين چه حقه است اى عدوّ روشنى ؟
((١٠١٢)) گر تو را صدقيست اندر دين خود ظلم بر صادق دلت چون مى دهد
((١٠١٣)) اى تو در صدق جهودى باده اى كاين گمان دارى تو بر شه زاده اى
((١٠١٤)) در همه ز آئينهء كژ ساز خود منگر اى مردود نفرين ابد
((١٠١٥)) آنچه آن دم از لب صديق جست گر بگويم گم كنى تو پا ودست
((١٠١٦)) آن ينابيع الحكم همچون فرات از دهان او روان از بىجهات
((١٠١٧)) همچو از سنگى كه آبى شد روان نه ز پهلو مايه دارد نه از ميان
((١٠١٨)) اسپر خود كرده حق آن سنگ را برگشاده آب مينا رنگ را
((١٠١٩)) همچنان كز چشمهء چشم تو نور او روان كردست بىبخل وفتور
((١٠٢٠)) نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست روى پوشى كرد در ايجاد دوست
((١٠٢١)) در خلاى گوش باد جاذبش مدرك صدق كلام وكاذبش
((١٠٢٢)) اين چه باد است اندر آن خرد استخوان كه پذيرد حرف وصوت قصّه خوان
((١٠٢٣)) استخوان وباد رو پوش است وبس در دو عالم غير يزدان نيست كس
((١٠٢٤)) مستمع او قائل او بىاحتجاب زان كه الاذنان من رأس اى مثاب
((١٠٢٥)) گفت گر رحمت همى آيد بر او زر بده بستانش اى اكرام خو