تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٩ - ١٧١ حكايت در تقرير همين هم ١٨٧
« حكايت در تقرير همين هم »
((١١١٨)) آن يكى اسبى طلب كرد از امير گفت رو آن اسب اشهب را بگير
((١١١٩)) گفت آن را من نخواهم ، گفت چون ؟
گفت او واپس رو است وبس حرون
((١١٢٠)) سخت پس پس مى رود او سوى بُن گفت دمّش را به سوى خانه كن
((١١٢١)) دمّ اين استور نفست شهوت است زان سبب پس پس رود آن خود پرست
((١١٢٢)) شهوتِ او را كه دم آمد ز بن كن مبدل شهوت عقبيش كن
((١١٢٣)) چون ببندى شهوتش را از رغيف سر كند آن شهوت از عقل شريف
((١١٢٤)) همچو شاخى كه ببرّى از درخت سر كند قوّت ز شاخ نيك بخت
((١١٢٥)) چون كه كردى دمّ او را آن طرف گر رود واپس رود تا مكتنف
((١١٢٦)) حبذا اسبان رام پيش رو نى سپس رو نى حرونى را گرو
((١١٢٧)) گرم رو چون جسم موسى كليم تا به بحرينش چو پهناى كليم
((١١٢٨)) هست هفتصد ساله راه آن حقب كه بكرد او عزم در ميدان حب
((١١٢٩)) همت سير تنش چون اين بود سرّ جانش تا به علَّيّين بود
((١١٣٠)) شهسواران در سباقت تاختند خربطان در پايگاه انداختند
((١١٣١)) آن چنان كه كاروانى در رسيد در دهى آمد درى را باز ديد
((١١٣٢)) آن يكى گفت اندر اين سرماى سخت چند روز اين جا بيندازيم رخت
((١١٣٣)) بانگ آمد نى بينداز از برون وانگهانى اندر آ تو اندرون
((١١٣٤)) هم برون افكن هر آن چه افكندنى است در ميا با آن كه اين مجلس سنى است
((١١٣٥)) بد هلال استاد دل جان روشنى سايس وبنده وامير مؤمنى
((١١٣٦)) سايسى كردى در آخر آن غلام ليك سلطان سلاطين بنده نام سايس اسبان ونفس خويش هم از فراوان كس شده در پيش هم
((١١٣٧)) آن امير از حال بنده بىخبر كه نبودش جز بليسانه نظر