تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٠ - تفسير ابيات
چون زنى كه بيست فرزندش بود هر يكى حاكىّ حالى خوش بود
بدون مستى وبازى هيچ مادهاى حامله نمى شود ، چنانكه بدون بهار باغى زاييده نمى شود . درختان وريشه هاى حامل با كودكانى كه در آغوش دارند ، خود دليل روشنى بر عشق بازى بهاران است .
هر درختى در رضاع كودكان همچو مريم حامل از شاهى نهان
اگر چه حرارت وآتش در آب مخفى است ، ولى صدها هزار كف جوشان روى آب به وجود آن حرارت وآتش گواهى مى دهد .
چنانكه محتويات دريا جريانات پنهانى دارد ، ولى كفهاى سطح دريا باده انگشت به آن چه كه در دريا مى گذرد ، اشاره ها دارد .
هم چنين اجزاى مستان وصال حامل از تمثالهاى حال وقال
دهان عارف به جمال حال باز مانده وچشمانش از نقش جهان پوشيده شده است .
نتايج زاييده شده از تجلى الهى از گذرگاه چهار عنصر سر برنمى آورند ، بلكه زاييده شدهء معانى ما فوق طبيعتاند كه به جهت پوشيدگى در پشت پردهء ساده وبىپيچ وخم از ديدگان ظاهرى پنهاناند .
من كه تعبير زاده [ ان مواليد از تجلى زادهاند ] به كار بردم ، براى تفاهم بود ، والا حقيقت از مقولهء زاييده ئى نيست . تو خاموش باش تا سرور به وجود آورنده سخن ، از تو بخواهد كه سخن گويى ، تو به اين جنس گل ، بلبلى مفروش زيرا -
اين گل گوياست پر جوش وخروش بلبلا ، ترك زبان كن باش گوش
هم چنين حال وقال زمستان وصال دو شاهد عدل بر راز وصالاند كه انسان عارف در اين دنيا در حيات وحشر روحانى بسر برده است . مانند يخ كه در گرماى شديد تابستان افسانه زمستان وبادهاى بسيار سرد سخت آن روزها را باز گو مى كند .
و -
همچو آن ميوه كه در وقت شتا مى كند افسانهء لطف خدا