تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٩ - تفسير ابيات
مادامى كه از عشق گوسالهء خود طبيعىات دست برندارى ، حتى پس از سيصد سال هم از مرحلهء نخستين طبيعت گرايى عبور نخواهى كرد .
قوم موسى مادامى كه خيال وعلاقه به گوساله را از جانشان بيرون نكردند ، آن بيابان گردى گرداب سوزانى بر جانشان بود .
تو به اضافهء گوسالهء مواد ووسايل طبيعت كه خدا در اختيارت نهاده است ، الطاف ونعمتهاى بىنهايت را از پروردگارت دريافتهاى .
حال دقت كن وببين كه چگونه گاو طبعى تو آن همه نعمتها ونيكويىهاى بزرگ خداوندى را در عشق به گوسالهء خود طبيعىات مستهلك نمود .
بارى ، چند لحظهاى هم با اجزاء وجودت به گفت گو بپرداز . اجزاى لال تو صد زبان دارند كه مى توانند سرگذشت تو را با تو در ميان بگذارند .
بلى ، اوراق زبان نعمتهاى رزاق ذكر نعمتهاى جهان را مخفى مى دارد وتو هم روزان وشبان در جستجوى افسانه ها مى گردى ، ولى نمى دانى كه بهترين افسانه را اجزاى وجودت مى گويند واحتياجى هم به حركت زبان ندارند . از آن موقع كه هر يك از اجزاى وجودت از نيستى سر به صحنهء هستى مى زند ، شادىها واندوه ها مى بيند ، زيرا خود روييدن اجزاء است كه باز گويندهء شادىها است ، چون بدون شادى جزء وجود آدمى نمى رويد ونيز از پيچ وخمهاى دردناك لاغر وپژمرده مى گردد . جزء كه معلول شادىها است مى ماند وشادى از بين مى رود ، ولى با يك دقت لازم خواهى فهميد كه شادىها وغمها به نيستى مطلق نمى روند ، بلكه از پنج حس وهفت اندام پيكر تو پوشيده شدهاند .
مانند فصل تابستان كه پنبه را مى روياند وتابستان مى رود وفراموش مى شود ، ولى پنبه به وجود خود ادامه مى دهد . يا مانند يخ كه در فصل زمستان به وجود مى آيد وزمستان مى رود ويخ در پيش ما مى ماند .
يخ يادگار سختىهاى زمستان است وميوه ها يادگار تابستان در فصل زمستان .
هم چنين هر جزو جزوى اى فتى در تنت افسانه گوى نعمتى