تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٠ - حكايت غلام هندو كه به خواجه زادهء خود پنهان هوس داشت چون دختر را با مهتر زاده عقد كردند غلام رنجور شد مى گداخت كس علت او ندانست و او زهرهء گفتن نداشت
حكايت غلام هندو كه به خواجه زادهء خود پنهان هوس داشت چون دختر را با مهتر زاده عقد كردند غلام رنجور شد مى گداخت كس علت او ندانست واو زهرهء گفتن نداشت
((٢٤٩)) خواجهاى را بود هندو بنده اى پروريده كرده او را زنده اى
((٢٥٠)) علم وآدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته
((٢٥١)) پروريده از طفوليت به ناز در كنار لطفش آن اكرام ساز
((٢٥٢)) بود هم اين خواجه را يك دخترى سيم اندامى كشى خوش گوهرى
((٢٥٣)) چون مراهق گشت دختر طالبان بذل مى كردند كابين گران
((٢٥٤)) مى رسيد از جانب هر مهترى بهر دختر دم به دم خواهش گرى
((٢٥٥)) گفت خواجه مال را نبود ثبات روز آيد شب رود اندر جهات
((٢٥٦)) حسن صورت هم ندارد اعتبار كه شود رخ زرد از يك زخم خار
((٢٥٧)) سهل باشد نيز مهتر زادگى كاو بود غرّه به مال از سادگى
((٢٥٨)) اى بسا مهتر پسر كز شور وشر شد ز فعل زشت خود ننگ پدر
((٢٥٩)) پر هنر را نيز اگر چه شد نفيس كم پرست وعبرتى گير از بليس
((٢٦٠)) علم بودش چون نبودش عشق دين او نديد از آدم الَّا نقش طين
((٢٦١)) گر چه دانى دقت علم اى امين زانت نگشايد دو ديدهء غيب بين
((٢٦٢)) او نبيند غير دستارى وريش از معرّف پرسد از بيش وكميش
((٢٦٣)) عارفا تو از معرّف فارغى خود همى بينى كه نور بازغى
((٢٦٤)) كار تقوى دارد ودين وصلاح كه ازو باشد بدو عالم فلاح
((٢٦٥)) كرد يك داماد صالح اختيار كه بُد او فخر همه خيل وتبار
((٢٦٦)) پس زنان گفتند او را مال نيست مهترى وحسن واستقلال نيست
((٢٦٧)) گفت اينها تابع زهدند ودين بىزر او گنجيست بر روى زمين
((٢٦٨)) چون به جد تزويج دختر گشت فاش دست پيمان ونشانى وقماش