تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٦ - تفسير ابيات
مى كشد ، زيرا افكار شيرين مرد را فربه مى سازد .
در حالى كه جانوران با علف فربه مى گردند ، انسانها با خيال وروياى عز وشرف وبا شنيدنىها لذتها مى برند وچاق مى شوند .
زن به خواجه مى گويد : اى خواجهء عزيز ، من از زشتى اين ننگ بزرگ يا راى سخن گفتن با آن غلام خيانت پيشه ندارم ، بگذار آن خائن شيطان صفت از درد ننگينش بميرد ، من نمى توانم به ياوه گويىها دلداريش بدهم .
خواجه مى گويد : هر كارى را كه به تو مى گويم ، مترس وبرو ودر او از اين افسونها كه گفتم بدم ، تا بيماريش برطرف شود . ودفع او را به عهدهء من بگذار ، بگذار او تندرستى خودش را باز يابد .
زن رفت وبه آن غلام دل خسته سخنان خواجه را گفت ، غلام هندو از مباهات وتبختر در زمين نمى گنجيد كه دختر خواجه همسرش خواهد گشت .
غلام گاه گاه مى گفت : اى خاتون من ، مبادا كه اين كار شما افسون وفنى است كه براى دل جويى يا انتقام از من براه انداختهايد ؟ -
ليك خاتون جزم مى گفتش كه ما در پى اينيم فارغباشها
وقتى كه خواجه ديد حيله گرىهايش به نتيجه رسيده وغلام سرخ رو وفربه گشته وبيمارى از او مرتفع شده است . به مكر خود ادامه داد وبا مكر پردازىهاى گوناگون او را پر از نشاط خروسى مى نمود . سپس خواجه جمعيتها را دعوت كرد ومجالس تشكيل داد كه فرج ( غلام هندو ) را وصلتى مى سازيم . مردم به غلام مژده ها وفريبها مى دادند ومى گفتند : « كاى فرج بادت مبارك اتصال » از اين اقدامات وغوغا وهيجان ، غلام يقين كرد كه موضوع ازدواجش با دختر حقيقت دارد ، لذا « علت از وى رفت كل از بيخ وبن » خواجه در شب عروسى مردى را مانند زن بياراست ومرغش نمود در حالى كه خروس بود ، چارقد وپوشاك عروسانه بر هيكل بزرگ امردى پوشانيد وشب هنگام كه غلام با امرد عروس نما در حجله قرار گرفتند .
شمع حجله را خاموش كرد وهندوى بدبخت رويا روى آن قوى هيكل قرار