تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٩ - روايت
((٣٣٨)) ور به امر حق بخواهى آن رواست آنچنان خواهش طريق انبياست
((٣٣٩)) بد نماند چون اشارت كرده دوست كفر ايمان شد چه كفر از بهر اوست
((٣٤٠)) هر بدى كه امر او پيش آورد آن ز نيكىهاى عالم بگذرد
((٣٤١)) زان صدف گر خسته گردد نيز پوست ده مده كه صد هزاران دُر در اوست
((٣٤٢)) اين سخن پايان ندارد باز گرد سوى شاه وهم مزاج باز گرد
((٣٤٣)) باز رو در كان چو زرّ ده دهى تا رهد دستان تو از ده دهى
((٣٤٤)) صورت بد را چو در دل ره دهند از ندامت آخرش هم ده دهند دزد را چون قطع تلخى مى زهد ذوق دزدى را چو زن ده مى دهد ديدهاى ده دادن از دست حزين ده بدادن زين بريده دست بين همچنين قلَّاب وخونى ولوند وقت تلخى عيش را ده مى دهند
((٣٤٥)) توبه مى آرند هم پروانه وار باز نسيان مى كشدشان سوى كار
((٣٤٦)) همچو پروانه ز دور آن نار را نور ديد وبست آن سو بار را
((٣٤٧)) چون بيامد سوخت پرش وا گريخت باز چون طفلان فتاد وملح ريخت
((٣٤٨)) بار ديگر بر گمان وطمع سود خويش را زد بر لهيب شمع زود
((٣٤٩)) بار ديگر سوخت پروا پس بجست باز گردش حرص دل ناسىّ ومست
((٣٥٠)) آن زمان كز سوختن وا مى جهد همچو هندو شمع را ده مى دهد
((٣٥١)) كاى رخت تابان چو ماه شب فروز وى به صحبت كاذب ومغرور سوز
روايت « ملعون من القى كله على الناس » (١) ( ملعون كسى است كه بار خود را به دوش مردم تحميل كند ) .
« قال رسول الله صلى الله عليه وآله : من يتكفل لى بواحده اتكفل له بالجنه ، قال ثوبان انا ، قال لا تسأل الناس شيئا قال نعم فكان لا يسأل ، فكان
(١) الفروع من الكافى ، كلينى ، ج ٥ ص ٧٢ ، ومن لا يحضره الفقيه ، ابن بابويه ، ص ١٦٥ . .