تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢ - دفتر ششم مثنوى
((٤٧)) اين جهان زين جنگ قائم مى بود در عناصر درنگر تا حل شود
((٤٨)) چار عنصر چار استون قوى است كه بر ايشان سقف دنيا مستوى است
((٤٩)) هر ستونى اشكنندهء آن دگر استن آب اشكنندهء آن شرر
((٥٠)) پس بناى خلق بر اضداد بود لاجرم جنگى شدند از ضرّ وسود
((٥١)) هست احوالت خلاف يكدگر هر يكى با هم مخالف در اثر
((٥٢)) چون كه هر دم راه خود را مى زنى با دگر كس سازگارى چون كنى
((٥٣)) فوج لشكرهاى احوالت ببين هر يكى با ديگرى در جنگ وكين
((٥٤)) مى نگر در خود چنين جنگ گران پس چه مشغولى به جنگ ديگران
((٥٥)) تا مگر زين جنگ حقت وا خرد در جهان صلح يك رنگت برد
((٥٦)) آن جهان جز باقى وآباد نيست زان كه تركيب وى از اضداد نيست
((٥٧)) اين تفانى از ضد آيد ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا
((٥٨)) نفى ضد كرد از بهشت آن بىنظير كه نباشد شمس وضدّش زمهرير
((٥٩)) هست بىرنگى اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها
((٦٠)) آن جهان است اصل اين پر غم وثاق وصل باشد اصل هر هجر وفراق اين تخالف از چه آيد وز كجا وز چه زايد وحدت اين اضداد را
((٦٢)) زان كه ما فرعيم وچار اضداد اصل خوى خود در فرع كرد ايجاد اصل
((٦٣)) گوهر جان چون وراى فصلهاست خوى او اين نيست خوى كبرياست
((٦٤)) جنگها بين كان اصول صلحهاست شاد آن كاين جنگ او بهر خداست
((٦٥)) غالب است وچير در هر دو جهان شرح اين غالب نگنجد در دهان
((٦٦)) آب جيحون را اگر نتوان كشيد هم ز قدر تشنگى نتوان بريد
((٦٧)) گر شدى عطشانِ بحر معنوى فرجهاى كن در جزيرهء مثنوى
((٦٨)) فرجه كن چندانكه اندر هر نفس مثنوى را معنوى دانى وبس
((٦٩)) باد كَه را زآب جو چون وا كند آب يك رنگى خود پيدا كند