تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٢ - سؤال كردن صوفى از قاضى و جواب قاضى مر او را
((١٦٢٤)) كمترينِ لعبتِ او جان توست اين چگونه وچون ز جان شد درست
((١٦٢٥)) پس چنان بحرى كه در هر قطره زان از بدن ناشىتر آمد عقل وجان
((١٦٢٦)) كى بگنجد در مضيق چند وچون عقل كل اينجاست از لا يعلمون
((١٦٢٧)) عقل گويد مر جسد را كاى جماد بوى بردى هيچ از آن بحر معاد ؟
((١٦٢٨)) جسم گويد من يقين سايهء توام بوى از سايه كه جويد جان عم ؟
((١٦٢٩)) عقل گويد كاين نه آن حيرت سراست كه سزا گستاختر از ناسزاست
((١٦٣١)) شير اينجا پيش آهو سر نهد باز اينجا نزد تيهو پر زند
((١٦٣٠)) اندر اينجا آفتاب انورى خدمت ذرهء كند چون چاكرى
((١٦٣٢)) اين تو را باور نيايد مصطفى چون ز مسكينان همى جويد دعا ؟
((١٦٣٣)) گر تو گويى از پى تعليم بود عين تجهيل از چه رو تفهيم بود
((١٦٣٤)) بلكه مى داند كه گنج بىشمار در خرابىها نهاد آن شهريار
((١٦٣٥)) بد گمانى نعل معكوس وى است گرچه هر جزويش جاسوس وى است
((١٦٣٦)) بل حقيقت در حقيقت غرقه شد زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد
((١٦٣٧)) با تو قل ما شئت خواهم گفت هان (١) صوفيا خوش پهن بگشا گوش جان
((١٦٣٨)) مر تو را هر زخم كايد ز آسمان منتظر مى باش خلعت بعد از آن چون قفا ديدى صفا را هم ببين گرد ران با گردن آمد اى امين
((١٦٣٩)) كان نه آن شاه است كت سيلى زند كه نه تاج وتخت بخشد مستند
((١٦٤٠)) جمله دنيا را پر پشّه بها سيليى را رشوت بىمنتها
((١٦٤١)) گردنت زين طوق زرّين جهان چست در دزد وز حق سيلى ستان
((١٦٤٢)) آن قفاها كانبيا برداشتند زان بلا سرهاى خويش افراشتند
(١) در نسخهء انقروى ، قلماشيت ( قلماشىات ) ثبت شده است كه به معناى سخنان عبث وبىهوده است . به اين تقدير معناى مصرع چنين است كه در مقابل سخنان بىهودهء تو ، مطالب حقه را باز گو خواهم كرد . سپس انقروى نسخهء « قل ما شئت » را هم احتمال داده ومى گويد : اى صوفى ، هر چه را دلت مى خواهد بگو ، سپس گوش فرا ده كه حقايق را باز گو كنم . .