تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٦ - حكايت آن صياد كه خود را در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله كله وار بر سر نهاده تا مرغان گياه پندارند و دانستن آن مرغ زيرك آن را
حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكردند به حيله جامه هايش را هم دزديدند
تفسير ابيات
حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند وبر آن قناعت نكردند به حيله جامه هايش را هم دزديدند
((٤٦٧)) آن يكى قچ داشت از پس مى كشيد دزد قچ را برد وحبل او بريد
((٤٦٨)) چون كه آگه شد دوان شد چپ وراست تا بيابد كان قچ برده كجاست
((٤٦٩)) بر سر چاهى بديد آن دزد را در فغان وگريه وواويلتا
((٤٧٠)) گفت نالان از چهاى اى اوستاد گفت هميان زرم در چَه فتاد
((٤٧١)) گر توانى در روى بيرون كشى خمس بدهم من تو را با دل خوشى هست در ميان من پانصد درم گر كنى با من چنين لطف وكرم صد درم بدهم تو را حالى به دست گفت با خود اين بهاى ده قچ است
((٤٧٣)) گر درى در بسته شد ده در گشاد گر قچى شد حق عوض اشتر بداد
((٤٧٤)) جامه ها بركند واندر چاه رفت جامه ها را هم ببرد آن دزد تفت
((٤٧٥)) حازمى بايد كه ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد
((٤٧٦)) آن يكى دزديست فتنه سيرتى چون خيال او را به هر دم صورتى
((٤٧٧)) كس نداد مكر او الَّا خدا در خدا بگريز ووا ره زين دغا
تفسير ابيات شخصى قوچى داشت وطناب به گردنش انداخته دنبال خود مى كشيد ، دزدى آمد وطناب را بريد وقوچ را برد .
وقتى كه صاحب قوچ از قضيه آگاه شد ، چپ وراست مى دويد تا حيوان را پيدا كند بسر چاهى رسيد وديد شخصى ( دزد ) در آنجا نشسته وگريه وافغان وواويلا راه انداخته است ، صاحب قوچ گفت :
اى استاد ، براى چه مى نالى ؟ گفت كيسهء طلايم به اين چاه افتاده است . اگر بتوانى آن را از چاه در آورى يك پنجم آن را با رضايت خاطر به تو خواهم داد . ومقدار طلايى كه در آن كيسه وجود دارد معادل پانصد درهم است ، صد درهم آن را