تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١١ - خنديدن جهود و پنداشتن آن كه صديق مغبون است و ندانستن بهاى بلال را
خنديدن جهود وپنداشتن آن كه صديق مغبون است وندانستن بهاى بلال را
((١٠٣٤)) قهقه زد آن جهود سنگ دل از سر افسوس وطنز وغش وغل
((١٠٣٥)) گفت صديقش كه اين خنده چه بود در جواب پرسش او خنده فزود
((١٠٣٦)) گفت اگر جدّت نبودى وغرام در خريدارىّ اين اسود غلام
((١٠٣٧)) من ز استيزه نمى افروختم خود به عشر اينش مى بفروختم
((١٠٣٨)) كاو به نزد من نيارزد نيم دانگ تو گران كردى بهايش را به بانگ
((١٠٣٩)) پس جوابش داد صديق اى غبى گوهرى دادى به جوزى چون صبى
((١٠٤٠)) كاو به نزد من همى ارزد دو كون من به جانش ناظرستم تو به لون
((١٠٤١)) زرّ سرخ است وسيه تاب آمده از براى رشك اين احمقكده
((١٠٤٢)) ديدهء اين هفت رنگ جسمها در نيايد زاين نقاب آن روح را
((١٠٤٣)) گر مكيسى كردهاى در بيع پيش دادمى من جمله ملك ومال خويش
((١٠٤٤)) ور مكيس افزودهاى من زاهتمام دامنى زر كردمى از غير وام
((١٠٤٥)) سهل دادى زان كه ارزان يافتى در نديدى حقه را نشكافتى
((١٠٤٦)) حقهء سر بسته جهل تو بداد زود بينى كه چه غبنت اوفتاد
((١٠٤٧)) حقهء پر لعل را دادى به باد همچو زنگى در سيه رويى تو شاد
((١٠٤٨)) عاقبت وا حسرتا گويى بسى بخت ودولت چون فرو شد خود كسى
((١٠٤٩)) بخت با جامهء غلامانه رسيد چشم بدبختت به جز ظاهر نديد
((١٠٥٠)) او نمودت بندگىّ خويشتن خوى زشتت كرد با او مكر وفن
((١٠٥١)) اين سياه اسرار تن اسپيد را بت پرستانه بگير اى ژاژ خا
((١٠٥٢)) اين تو را وآن مرا برديم سود هين لكم دين ولى دين اى جهود
((١٠٥٣)) خود سزاى بتپرستان اين بود جلَّش اطلس اسب او چوبين بود
((١٠٥٤)) همچو گور كافران پر دود ونار وز برون بر بسته صد نقش ونگار