تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٣ - رجوع به داستان آن كمپير
رجوع به داستان آن كمپير
باز مى گردم سوى قصهء آن عجوز زان كه پايانى ندارد اين رموز بود در همسايه اش سورى عجب كرده بودند از قضا او را طلب
((١٢٦٨)) چون عروسى خواست رفت آن مستخيف پيش رو آئينه بگرفت آن خريف موى ابرو پاك مى كرد آن عجوز تا بيارايد رخ ورخسار وپوز آن عجوز آئينه بنهاده به پيش تا بيارايد رخ ورخسار خويش
((١٢٧٠)) چند گلگونه بماليد از بطر سفرهء رويش نشد پوشيده تر
((١٢٧١)) عشرهاى مصحف از جا مى بريد مى بچسبانيد بر رو آن پليد
((١٢٧٢)) تا كه سفرهء روى او پنهان شود تا نگين حلقهء خوبان شود
((١٢٧٣)) عشرها بر روى هر جا مى نهاد چون كه بر مى بست چادر مى فتاد
((١٢٧٤)) باز او آن عشرها را با خدو مى بچسبانيد بر اطراف رو
((١٢٧٥)) باز چادر راست كردى از كمين عشرها افتادى از رو بر زمين
((١٢٧٦)) چون بسى مى كرد فن وآن مى فتاد گفت صد لعنت بر آن ابليس باد
((١٢٧٧)) شد مصوّر در زمان ابليس زود گفت اى كمپير زشت بىورود
((١٢٧٨)) من همه عمر اين نيايشيده ام نى ز جز تو قحبهاى اين ديده ام
((١٢٧٩)) تخم نادر در فضحيت كاشتى در جهان تو مصحفى نگذاشتى
((١٢٨٠)) صد بليسى تو خميس اندر خميس ترك من گو اى عجوزهء درد بيس
((١٢٨١)) چند دزدى عشر از ام الكتيب تا شود رويت ملوّن همچو سيب
((١٢٨٢)) چند دزدى حرف مردان خدا تا فروشىّ وستانى مرحبا ؟
((١٢٨٣)) رنگ برجسته تو را گلگون نكرد شاخ بربسته فن عرجون نكرد
((١٢٨٤)) عاقبت چون چادر مرگت رسد از رخت اين عشرها اندر فتد
((١٢٨٥)) چون كه آيد خيز خيزان رحيل گم شود زان پس فنون وقال وقيل
((١٢٨٦)) عالم خاموشى آيد پيش بيست واى آنكه در درون انسيش نيست