تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٩ - مناظر مرغ با صياد در ترهب و در معنى ترهبى كه مصطفى صلى الله عليه و آله نهى كرد از آن امت خود را لا رهبانية فى الاسلام
بگذر از سنگ وكلوخ بىوجود سوى كان لعل رو از بهر جود
((٤٨٩)) خود كلوخ وسنگ كس را ره زند زين كلوخان صد هزار آفت رسد
((٤٩٠)) گفت مرغش پس جهاد آنگه بود كاين چنين رهزن ميان ره بود
((٤٩١)) از براى حفظ يارى ونبرد بر ره ناايمن آيد شير مرد
((٤٩٢)) عرق مردى آنگهى پيدا شود كه مسافر همره اعدا شود
((٤٩٣)) چون نبى السيف بوده آن رسول امت او صفدرانند وفحول
((٤٩٤)) مصلحت در دين ما جنگ وشكوه مصلحت در دين عيسى غار وكوه مصلحت داده است هر يك را جدا مصلحت جو گر تويى مرد خدا
((٤٩٥)) گفت آرى گر بود يارى وزور تا به قوت برزند بر شرّ وشور قوّتى بايد در اين ره مردوار يار مى بايد در اين جا فردوار
((٤٩٦)) چون نباشد قوّتى پرهيز به در فراز از لا يطاق آن بجه صنعت اين است اى عزيز نامدار فكرتى كن در نگر انجام كار يار مى جو تا بيابى راه را ور نه كى دانى تو راه وچاه را
((٤٩٧)) گفت صدق دل ببايد كار را ور نه ياران كم نيايد يار را
((٤٩٨)) يار شو تا يار بينى بىعدد زان كه بىياران بمانى بىمدد
((٤٩٩)) ديو گرگ است وتو همچون يوسفى دامن يعقوب مگذار اى صفى
((٥٠٠)) گرگ اغلب آن زمان گيرا بود كز رمه شيشك به خود تنها رود
((٥٠١)) آن كه سنت با جماعت ترك كرد در چنين مسبع ز خون خويش خورد
((٥٠٢)) هست سنت ره جماعت چون رفيق بىره وبىيار افتى در مضيق راه سنت با جماعت به بود اسب با اسبان يقين خوشتر رود ليك هر گم راه را همرو مدان غافلان خفته را آگه مدان همرهى را جو كزو يابى مدد همدل وهمدرد جويان احد
((٥٠٣)) همرهى نى كاو بود خصم خرد فرصتى جويد كه جامهء تو برد
((٥٠٤)) مى رود با تو كه يابد عقبه اى كه تواند كردت آنجا نهبه اى