تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٣ - رجوع به قصهء رنجور
رجوع به قصهء رنجور
((١٣٢١)) باز گردد وقصهء رنجور گو با طبيب آگه بيمار جو
((١٣٢٢)) نبض او بگرفت وآگه شد ز حال كه اميد صحت او بُد محال
((١٣٢٣)) گفت هر چت دل بخواهد آن بكن تا رود از جسمت آن رنج كهن
((١٣٢٤)) هر چه خواهد خاطر تو وا مگير تا نگردد صبر وپرهيزت زحير
((١٣٢٥)) صبر وپرهيز اين مرغ را دان زيان هر چه خواهد دل در آرش در ميان
((١٣٢٦)) اين چنين رنجور را گفت اى عمو حق تعالى اعملوا ما شئتم
((١٣٢٧)) گفت رو هين خير بادت جان عمّ من تماشاى لب جو مى روم
((١٣٢٨)) بر مراد دل همى گشت او بر آب تا كه صحت را بيابد فتح باب
((١٣٢٩)) بر لب جو صوفيى بنشسته بود دست ورو مى شست وپاكى مى فزود
((١٣٣٠)) او قفايش ديد چون تخييلئى كرد او را آرزوى سيليى
((١٣٣١)) بر قفاى صوفى آن حيرت پرست راست مى كرد از براى صفع دست
((١٣٣٢)) كارزو را گر نرانم تا رود نى طبيبم گفت كان علت شود ؟
((١٣٣٣)) سيليش اندر برم در معركه زان كه لا تلقوا بايدى تهلكه
((١٣٣٤)) تهلكه است اين صبر وپرهيز اى فلان خوش بكوبش تن مزن چون كاهلان
((١٣٣٥)) چون زدش يك سيلى آمد در طراق گفت صوفى هى هى اى قواد عاق
((١٣٣٦)) خواست صوفى با دو سه مشتش زند سبلت وريشش يكايك بركند ليك او را خسته ورنجور ديد بس ضعيف وزار وزرد وعور ديد باز انديشيد او ضعف ورا گفت اگر مشتش زنم گردد فنا رنج دق از وى درآورده دمار ديد او را سخت رنجور ونزار
((١٣٣٧)) خلق رنجور دق وبىچاره اند وز خداع ديو سيلى باره اند
((١٣٣٨)) جمله در ايذاى بىجرمان حريص در قفاى يكدگر جويند نقيص
((١٣٣٩)) اى زننده بىگناهان را قفا در قفاى خود نمى بينى جزا