تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٣ - باقى قصهء فقير روزى طلب بىواسطهء كسب
((١٨٥٦)) كان جهان همچون نمكزار آمده است هر چه آنجا رفت بىتلوين شده است
((١٨٥٧)) خاك بين اين خلق رنگارنگ را مى كند يك رنگ اندر گورها
((١٨٥٨)) اين نمكزار جسوم ظاهر است خود نمكزار معانى ديگر است
((١٨٥٩)) آن نمكزار معانى معنويست از ازل آن تا ابد اندر نويست
((١٨٦٠)) اين نوى را كهنگى ضدّش بود وان نوى بىضد وندّ است وعدد
((١٨٦١)) آنچنان كز نور روى مصطفى صد هزاران نوع ظلمت شد ضيا
((١٨٦٢)) از جهود ومشرك وترسا ومغ جملگى يك رنگ شد زان الب الغ
((١٨٦٣)) صد هزاران سايه كوتاه ودراز شد يكى در نور آن خورشيد راز
((١٨٦٤)) نى درازى ماند ونى كوته نه پهن گونه گونه سايه در خورشيد رهن
((١٨٦٥)) ليك يك رنگى كه اندر محشر است بر بد وبر نيك كشف وظاهر است
((١٨٦٦)) كه معانى آن جهان صورت شود نقشها اندر خور خصلت شود
((١٨٦٧)) گردد آنگه فكر نقش نامها اين بطانه روى كار جامه ها
((١٨٦٨)) اين زمان سرها مثال گاو پيس دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس
((١٧٧٠)) نوبت زنگيست رومى شد نهان اين شب است وآفتاب اندر دهان
((١٨٧١)) نوبت گرگ است ويوسف زير چاه نوبت قبطى است فرعون است شاه
((١٨٧٢)) تا ز رزق بىدريغ خيره خند آن سگان را حصه باشد زور چند
((١٨٧٣)) در درون بيشه شيران منتظر تا شود امر تعالوا منتشر
((١٨٧٤)) پس برون آيند آن شيران ز مرج بىحجابى حق نمايد دخل وخرج
((١٨٧٥)) جوهر انسان بگيرد برّ وبحر پيس گاوان بسملان روز نحر
((١٨٧٦)) روز نحر رستخيز سهمناك مؤمنان را عيد وگاوان را هلاك
((١٨٧٧)) جملهء مرغان آبى روز نحر همچو كشتىها روان بر روى بحر
((١٨٧٨)) تا كه يهلك من هلك عن بينه تا كه ينجوا من نجا واستيقنه
((١٨٧٩)) تا كه بازان جانب سلطان روند تا كه زاغان سوى گورستان روند