تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٠ - تفسير ابيات
بهتر از انس با ياران تبهكار است ، اگر آدم نيكو خصال با بدان بنشيند ، از سرايت بدىهاى او در روحش امانى ندارد ، زيرا هر كس كه داراى عقل راسخ وريشه دار نيست ، عقلا او را مانند سنگ وكلوخ مى دانند .
در حقيقت كسى كه اين است وهدف او در زندگى تنها نان است ، خرى است كه همنشينى با او عين رهبانيت وبيابانگردى است ، زيرا همهء هوش وهمت او به سوى علفزار است كه شكمش را سير كند وبس ، اگر مى خواهى بىهنر نمانى از اين اشخاص بگريز .
مگر نمى دانى كه تمام موجودات عالم هستى بجز خدا پوسيده مى شود واين سرنوشت را كه در آينده در انتظار همه هستىها است ، چه بهتر كه از هم اكنون تحقق يافته تلقى كنى .
وجود طبيعى آدمى سايه ايست كه ميوهاى در بر ندارد ونمى تواند بدون جسم عينى نمودى داشته باشد ، پس اى كاروان منزلگه حق وحقيقت بر واصل سايه انداز را پيدا كن .
تو مى توانى از همين سايه ها كه مى بينى ، سراغ شخص سايه انداز را بگيرى واز اين اسباب رو بنايى به سوى مسبب الاسباب اصلى رهسپار گردى . چون يار جسمانى رو به مرگ مى رود ، رهايش كن ، زيرا هم صحبت شدن اين مرگ خواه شوم است .
او تابع قبلهاى ( مرگ ) است كه براى خود برگزيده است ، به طور كلى او را مرده تلقى كن ، زيرا حيات او خشكيده واز جويبار حيات كنار افتاده است .
هر كس با اين اشخاص همنشينى كند ، راهب وصحرا گرد واقعى او است . زيرا دمساز سنگ وكلوخ گشته است .
از اين سنگ وكلوخ منشان درگذر وبه سوى كان در ولعل برو كه جود واحسان در بارهء تو داشته باشند .
سنگ وكلوخ آفتى بسيار محدود دارند ، در صورتى كه كلوخهاى انسان نما