تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤١ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهء اختيار و اسباب آن و بيان شكوهيدن و ترسيدن آسمان و زمين از اختيار
مناجات وپناه جستن به حق از فتنهء اختيار واسباب آن وبيان شكوهيدن وترسيدن آسمان وزمين از اختيار
اى كريم ذو الجلال مهربان دايم المعروف داراى جهان يا كريم العفو حىّ لم يزل يا كثير الخير شاه بىبدل
((٢١٠)) اوّلم اين جزر ومدّ از تو رسيد ور نه ساكن بود اين بحر اى مجيد
((٢١١)) هم از آن جا كاين تردد داديم بىتردّد كن مرا هم از كرم
((٢١٢)) ابتلايم مى كنى آه الغياث اى ذكور از ابتلايت چون اناث
((٢١٣)) تا به كى اين ابتلا يا رب مكن مذهبىام بخش وده مذهب مكن
((٢١٤)) اشترىام لاغر وهم پشت ريش زاختيار همچو پالان شكل خويش
((٢١٥)) اين كژاوه گه شود اين سو گران آن كژاوه گه شود آن سو كشان
((٢١٦)) بفكن از من حمل ناهموار را تا ببينم روضهء انوار را
((٢١٧)) همچو آن اصحاب كهف از باغ جود بر چرم ز ايقاظ نى بل هم رقود
((٢١٨)) خفته باشم بر يمين يا بر يسار بر نگردم جز چو گو بىاختيار
((٢١٩)) هم به تقليب تو تا ذات اليمين يا سوى ذات الشمال اى رب دين
((٢٢٠)) صد هزاران سال بودم در مطال همچو ذرّات هوا بىاختيار
((٢٢١)) گر فراموشم شدست آن وقت وحال يادگارم هست در خواب ارتحال
((٢٢٢)) مى رهم زين چار ميخ چار شاخ مى جهم در مسرح جان زين مناخ
((٢٢٣)) شير آن ايام ماضىهاى خود مى چشم از دايهء خواب اى صمد
((٢٢٤)) جمله عالم از اختيار وهست خود مى گريزد در سر سرمست خود
((٢٢٥)) تا دمى از هوشيارى وا رهند ننگ خمر وبنگ بر خود مى نهند
((٢٢٦)) جمله دانسته كه اين هستى فخ است ذكر وفكر اختيارى دوزخ است
((٢٢٧)) مى گريزند از خودى در بىخودى يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
((٢٢٨)) نفس را زان نيستى وا مى كشى زان كه بىفرمان شد اندر بىهشى