تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٢ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهء اختيار و اسباب آن و بيان شكوهيدن و ترسيدن آسمان و زمين از اختيار
نيستى بايد كه آن از حق بود تا كه بيند اندر آن حس احد
((٢٢٩)) ليس للجن ولا للانس ان تنفذوا من حبس اقطار الزمن
((٢٣٠)) لا نفوذ الا به سلطان الهدى من تجاويف السماوات العلى
((٢٣١)) لا هدى الا به سلطان يقى من خراس الشهب روح المتقى
((٢٣٢)) هيچ كس را تا نگردد او فنا نيست ره در بارگاه كبريا
((٢٣٣)) هست معراج فلك اين نيستى عاشقان را مذهب ودين نيستى
((٢٣٤)) پوستين وچارق آمد از نياز در طريق عشق محراب اياز
((٢٣٥)) گر چه او خود شاه را محبوب بود ظاهر وباطن لطيف وخوب بود
((٢٣٦)) گشته بىكبر وريا وكينه اى حسن سلطان را رخش آيينه اى
((٢٣٧)) چون كه از هستى خود مفقود شد منتهاى كار او محسود شد
((٢٣٨)) زان قوىتر بود تمكين اياز كه ز خوف از كبر كردى احتراز
((٢٣٩)) او مهذب گشته بود وآمده كبر را ونفس را گردن زده
((٢٤٠)) يا پى تعليم مى كرد آن حيل يا براى حكمتى دور از وجل
((٢٤١)) يا كه ديد چارقش زآن شد پسند كز نسيم نيستى هستى است بند
((٢٤٢)) تا گشايد دخمه بر اين مردگان تا بيابد بوى عيش آن جهان
((٢٤٣)) ملك ومال واطلس اين مرحله هست بر جان سبك رو سلسله
((٢٤٤)) سلسلهء زرّين بديد وغرّه گشت ماند در سوراخ چاهى جان ز دشت
((٢٤٥)) صورتش جنت به معنى دوزخى افعى پر زهر ونقشش گل رخى
((٢٤٦)) گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر ليك هم بهتر بود زانجا گذر
((٢٤٧)) گرچه دوزخ دور دارد زو نكال ليك جنّت به ورا فى كل حال
((٢٤٨)) الحذر اى ناقصان زين گل رخى كاو نگاه صبح آمد دوزخى الفرار اى غافلان زان گلشنى كاو حقيقت بدتر است از گلخنى زينهار اى جاهلان زان گل شكر كه بسوزاند دهان را چون شرر