شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٧٧
بنابر آنچه كه تقرير نموديم، با فرض تفرق اجزاء و انحلال تركيب و فساد مزاج و وقوع مواد در صراط حركت و تحول، بدنى كه بدن نفس مجرد راحل به ملكوت بود باقى نيست، بلكه معدوم و فانى شده است. هر چه كه بعد از فنا فرض شود كه اسم آن را بدن نفس معاد بگذاريم و بگوييم: روح به آن تعلق مىگيرد، بدن نفس متعلق در دنيا نخواهد بود. و آنچه كه باقى است و قبول فنا و عدم ننموده است، نفس مجرد موجود در عالم ملكوت است و لا غير.
بنابر حركت جواهر و اعراض عالم وجود، به حسب واقع هيچ از جزئى و كلى، ذاتى و عرضى، كل و جزء باقى نمىماند. و در احيان زندگى نيز جهت بقاى روح، جهت امرى است نه جهت خلقى.
طايفه متكلمين- كه معاد را فقط جسمانى دانند- يا به اعاده معدوم معتقدند و عقيده دارند كه بعد از موت، جميع اجزاى بدن و عوارض قائم به آن، معدوم و فانى مىشود و همين معدوم، در قيامت عود مىنمايد؛ و يا اعتقاد دارند كه جواهر و اصول، فناپذير نيستند و عوارض و فروع، معدوم مىشوند. بنابراين دو قول نيز تحقّق معاد بنا بر مشرب برهان از محالات است. و اعتقاد به فناى روح و عدم بقاى آن نيز از حيث اشتمال بر محذورات عقلى و نقلى، از انكار اصل معاد كمتر نيست.
اين طايفه به آيات و روايات دالّ بر بقاى انسان بعد از موت نظر نيفكندهاند. و به سبب ظهور برخى از آيات و روايات، بدون رجوع به اهل ادراك و با اعراض از راسخان در علم قرآن، در اين ورطه خطرناك افتادهاند.
بنابراين كه نفس، باقى باشد و در قيامت به ابدان موجود در قبور- همان جايى
تكامل عرضى، به بدن تعلق گيرد، حتما بايد جوهرى عقلى محسوب شود كه: «منح له أمر ألجأها إلى التعلّق بالبدن ...» و نيز فرمودهاند: «الجمهور لا يرون استحالة تركّب مجرد و مادي نوعا واحدا فالمقدّمتان ممنوعتان عندهم ...»، بلى مقدمتان، نزد قوم ممنوع است، ولى ديديم كه ملا صدرا آن را ابطال نمود؛ چون در تركيب حقيقى، اتحاد در وجود شرط است. و ممّا ذكرنا ظهر ما في كلامه- دام ظلّه- بما لا يخفى على الفطن العارف.