شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٣٨
و هويتى فانى و قابل تلاشى، قايل نيستند، در صورتى كه به شرايع الهيه قايل باشند، مكلّف به تكاليف را همين هيأت متشكل از عناصر متضادّ دانند و ناچار، معاقب و يا مثاب، همين موجود عنصرى بايد باشد [١].
برخى از جماعت متكلمين كه اجسام عنصرى را مركب از جواهر فرد مىدانند و به جسميت جواهر فرد قايل نيستند، اگر چه اجسام از آنها تأليف مىشود، بدن محسوس، نزد اين حضرات، جسم كثيف مؤلّف از جواهر فرد و روح، جسم لطيف مؤلف از اين دو جسم است. و صفات مخصوص به ابدان افراد انسان از خواص بدن و صفات نفسانيه از عوارض و خواص جسم لطيف است. چون از مشابكت هر دو، جسم انسان موجود شده است، صفات و خواص انسان- چه نفسانيات و چه صفات بدنيه- متحقق نمىشود مگر از ناحيه مخالطت دو جسم لطيف و كثيف.
به زعم اين جماعت، چون به تجرد نفس ناطقه انسانى قايل نيستند، مكلّف به
[١]اين جماعت، با ماديون و حسّيّون منكران مبدأ و معاد، وجوه مشاركت زياد دارند و مثل آنها (در آيات ظاهر در تجسيم) تصريح كردهاند كه حقيقت غير موجود در عالم ماده و معرّا از تجسّم و تقدّر و مبرّا از تقيد به زمان و مكان، معدوم است و غير متصور.
به هر حال، كسانى كه به اصل باقى در انسان، قايل نيستند، اعم از اين كه به مبدئى معتقد باشند يا نباشند، روى قواعد و قوانين عقلى نمىتوانند به حشر و نشر انسان بعد از مرگ معتقد شوند؛ چون بنابر حركت عمومى عالم و سيلان جوهرى عالم ماده، هيچ موجودى بقا ندارد. و در ماده و عنصر مادى متمادى جسمانى صاحب وضع و محاذات حسّى، جهت بقا و ثبات وجود ندارد. و مواد عالم وجود، يك آن ثابت نمىباشند.
بنابر تجرد و بقاى روح، جهت بدن انسان كه ماده آن باشد، ثبات ندارد. و قطع نظر از حركت جوهرى و سيلان ذاتى، بدن از آن جايى كه تغذيه مىنمايد و غذا بدل چيزى است كه به تحليل مىرود و به تدريج تمام قوا و اعضاى مادى فانى مىشوند و بدل ما يتحلّل جاى آنها را مىگيرد و جهت ثبات و بقاى آن، همان جهت تجرد آن مىباشد و اصل ثابت و باقى ماده محسوب مىشود، لذا وجود امور ثابت و غير متغير در انسان كه ادراكات او باشد، بدون شك از ماده مجرد است.