شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٧٢
تجرد نفس- و اين كه شىء بسيط و مجرد تام، در زمان، حادث نشود و بسيط حتما بايد قديم باشد و اگر نفس به تمام ذات و هويت، مجرد تام باشد، مسلما ازلى است. و شىء حادث مسلما در ماده حادث مىشود و اگر مقيد به قيود و سلاسل ماده و زمان و مكان صادر شود، قهرا جهت فساد نيز در وجود وى تحقق دارد و بالأخره فانى و مضمحل گردد- به بحث وجود و ماهيت و نحوه مجعوليت اين دو درست نمىباشد؛ چه آن كه در امر نفس، مجعول بالعرض وجود ندارد.
اما جوابى كه از اشكال مذكور در كتب اهل حكمت موجود است، قابل اشكال بلكه متحمل اشكال لا ينحل است [١]، لذا اغلب محققان، اين جواب را
[١]تقرير اصل اشكال بيان شد. و مىشود به تقرير ديگر نيز اشكال را بيان نمود، مثلا بگوييم:
حدوث و فساد شىء از حيث احتياج به جهت قبول كه همان امكان و استعداد حدوث و فساد باشد متساوى و با هم فرقى ندارند. اگر شىء حامل امكان حدوث نباشد و از براى قبول صور نوعى ماده مستعد نگردد- چون جميع اجسام از جهت جسميت متساوى هستند- شىء، حادث نمىشود و همان ماده مستعدى كه قبول صورت نارى مىنمايد و يا مستعد مىشود از براى قبول صورت هوايى، همان ماده، مستعد است از براى قبول فساد صورت آب و قبول صورت هوا. و از آن جايى كه بدن و ماده بدنى به اعتبار حامل بودن آن، جهت استعداد حدوث صورت نفس ناطقه را، چرا همين استعداد يا امكان حدوث نفس، امكان و يا استعداد فساد آن نباشد؟ ديگر آن كه امكان حدوث نفس و فساد آن نمىشود قائم به بدن و بنيه محسوس انسانى باشد، چون بدن بنا بر مسلك مشهور امرى است مباين نفس، نفس، مجرد تام و بدن، مادى صرف. امكان ندارد موجود مباين شىء، حامل امكان وجود شىء ديگر شود، در حالى كه آن شىء ديگر به وجودى منحاز و مستقل از حامل امكان خود موجود است وگرنه جايز است كه حجر- مثلا- محل امكان حدوث نفس ناطقه باشد. و چه اشكال دارد كه شىء مباين شىء ديگر در اقصاى مغرب حامل امكان حدوث شيئى باشد كه در اقصاى مشرق متحقق شود؟
جواب از اين قبيل اشكالات فقط از يك راه امكان دارد و آن از اين قرار است كه بگوييم اشكال در صورتى وارد است كه وجود حدوثى و بقايى شىء حادث، امرى واحد باشد و در اين صورت هيچ حادثى از تركيب مبرّا نمىباشد. و شىء مركب از ماده و صورت و فعليت و قوه از آن جايى كه در عالم ماده و صفحه زمان و مكان كه صورت و فعليت از ماده و استعداد و امكان جدا نمىشود،