شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٢٢
در شراشر وجود، مقايسه نمىشود.
سرّ مطلب در آن است كه نفس داراى ادراك و هوش و مستعد از براى ادراك معقولات و روحانيات، بعد از آن كه به تحصيل كمالات عقليه تن در نداد و از آن جايى كه عمل بدون علم، به حال نفس چندان نافع واقع نمىشود، چنين نفسى با ملاحظه حصول صور مضاد عقليات [١] بعد از مفارقت، خود را از نيل به لذات، محروم مشاهده نمايد. و چون داراى ذكاوت است، از سذاجت و سادگى خارج شده است. و بعد از موت آنچه كه مانع از ادراك الم حاصل از جهالت است، رفع مىشود و تألم حاصل از جهل مركّب و عذاب ناشى از محروميت از معارف عقلى، او را احاطه مىنمايد.
نفس به واسطه تعلق به بدن و سرگرمى آن با جزئيات و انتقالش به صور حاصل از حواس جزئى، بعد از آن كه به واسطه موت از شواغل و انفعالات و هيآت حاصل از مجاورت بدن، زايل شود و با فرض تمكن صور مضادّ و رويه
[١]فرض آن است كه كمال قوه عاقله و فعليت مقام نفس ناطقه، از ناحيه ادراك معارف و صور عقليه حاصل مىشود و آنچه كه نفس را به اعتبار صميم ذات و جوهر حقيقت به فعليت مىرساند و مبدأ لذت عقلانى و كمالات معنوى قرار مىگيرد، معارفى است كه اختصاص به جهت عالى نفس دارد كه همان مرتبه عقلى آن باشد. و معاد روحانى عبارت است از نيل به عقليات و مراوده با حقايق مجرده و دخول در صف ملائكه غير جسمانى و مشاهده جمال حق و شهود معبود مطلق و قبول تجليات خاصه حق در ماوراى حجب جسمانى و مادى.
نفس انسانى مادامىكه از بدن مفارقت ننموده است، اگر چه از تصور آلام روحانى و يا لذات عقلى محروم نمىباشد، ولى حقيقت لذت و الم را ادراك نمىنمايد و به صور حاصل از لذات و آلام، عالم است، ولى بعد از رفع تعلق نفس به بدن و تحقق موت، نفس به وجود خارجى لذات و آلام و موجبات اين دو متحقق مىشود. اشتغال نفس به محسوسات، مانع توجه اوست به باطن ذات خود و مادامىكه رجوع به باطن ننمايد، طعم لذت و الم را نمىچشد، مگر كسانى كه از مقام علم تجاوز نموده به مقام حق اليقين و عين اليقين رسيده باشند و علم آنها در همين نشأت عالم ماده، به عين تبديل شده باشد.