شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٣٥
تام الوجود به بدن افاضه شود و مدتها- چه از ناحيه عدم صلاحيت طفل مثلا جهت به كار بستن قوه عاقله و چه از ناحيه عدم توجه نفس به اعتبار اشتغال به تدبير بدن- از تعقل، معطل الوجود باشد- چه آن كه مجرد تام، موجودى است كه خود و علت خود را تعقل نمايد و شوق و اراده و عشق به كمال در نهاد وى بالفعل باشد، طالب كمال وجودى و شايق به تحصيل كمالات و حفظ خود و كمالات خود بوده- تحقق نفس و تعلق آن به جنين، ملازم است با عاطل و باطل بودن آن؛ لذا قالوا:
النفس إنّما تبقى بالصور المرتسمة فيها، فالخالية عنها معطّلة و لا معطّل في الوجود. چه آن كه تعلق نفس به بدن، امرى طبيعى است نه ارادى و در طبايع، معطل الوجود وجود ندارد.
ديگر آن كه اگر نفس در مقام صريح ذات، مجرد تام است و قواى جزئى آن فرض آن است كه مادى و غير باقى است، با فناى قوه خيال و بوار محل خيال- قوه متخيّله- جهت مصحح اضافه نفس به قواى جزئى با بطلان قوا فانى مىشود، آنچه كه باقى مىماند نفس مجرد است با عوارض قائم به آن كه از بدن و قواى جزئى ناشى شده است.
حق آن است كه به حسب براهين عقلى و متواترات از مأثورات صادر از اهل عصمت و طهارت، بين عالم دنيا و عالم ماوراى طبيعت، عالمى متوسط به نام عالم برزخ و مثال موجود است. و از آن جايى كه صعود بر طبق نزول است و طفره در تنزلات و ترقيات وجودى و حركات طبيعى و ذاتى محال است، قوه مدرك و حافظ جزئيات، از ماده تجرد دارد. و تجرد، انحصار در تجرد عقلانى ندارد. و نفوس شايق به ابدان و منغمر در صور جزئى جسمانى، به اجسام برزخى حاصل از تجسم اعمال و نيات تعلق دارند و جهت جزئيت نفس كه همان جهت تجرد خيالى و برزخى آن باشد، هرگز فانى و معدوم نمىشود. و لذّات اخروى و آلام دار آخرت و نشأت ديگر، در لذات و آلام عقلى منحصر نمىباشد. و هر نفسى در آخرت به بدنى عين بدن دنيوى از جهت صورت و تقدر و تشكل و