شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٣٢
موت، بنابراين تحقيق، عبارت است از قطع علاقه روح و نفس از بدن، و سبب موت عبارت است از اضمحلال و تلاشى بدن كه در اين صورت، موت، باعث قطع علاقه نفس است. و چون نفس، ذاتا از ماده مبرّا است، قوه فساد و اضمحلال در آن نيست و بسيط است (غير مركّب از ماده و صورت) به فساد بدن، فانى نمىشود و باقى است.
حكماى مشّاء و اشراق به تجرد روح و نفس ناطقه از ماده جسمانى معتقدند و نفس را اصطلاحا به حسب حدوث، جسمانى و به اعتبار بقا، روحانى مىدانند، و از آن به: «جسمانيّة الحدوث و روحانيّة البقاء» تعبير نمودهاند كه به واسطه فساد
جنس با آن كه تحصّل آن به فصل است، مرتبهاى فرض كرد جدا از فصل كه همان مقام اعتبار جنسيت آن باشد، ولى ماهيت در همه مراحل، به نور وجود متظاهر است نه آن كه به نور وجود ظاهر شود، چون ماهيت، نمود وجود و ثانيه ما يراه الأحوال است. ملا صدرا اين قسم تعلق را اشد و اتم انحاى تعلقات مىدانند؛
دوم: تعلق شىء است به امرى ديگر به حسب ذات و حقيقت كه ذات شىء و هويت آن به نام ذات، به ذات «متعلق به» وابسته است، مثل تعلق ممكن به واجب الوجود. نزد حقير، اين تعلق، اتم و اعلى و اشد اقسام تعلق است؛ چون وجود قيوم واجب، در حقيقت متقوم داخل است و اقرب است از ذات شىء به شىء، و نمىشود معلول را خالى از علت لحاظ كرد و لو به نحو عدم الملاحظه، به خلاف ماهيت كه مىشود آن را به نحوى از انحاى لحاظ ملاحظه كرد؛
سوم: تعلق چيزى به امرى به حسب الذات و النوعيّة جميعا مثل تعلق عرض به جوهر كه با قطع نظر از موضوع، هيچ عرضى به حسب ذات، متحقق نمىشود و در نوعى از انواع داخل نمىگردد؛ چون تشخص عرض به جوهر است، و مفاض از ذات جوهر و شأنى از شئون آن محسوب مىشود؛
چهارم: تعلق چيزى به چيز ديگر به اعتبار وجود و تشخص در حدوث و بقا، نظير تعلق صورت به ماده. و اين قيد در اين قسم معتبر است كه چيزى به حسب وجود و تشخص در حدوث و بقاء به ذات متعلّق به- يعنى طبيعت متعلق به و نوعيت آن- تعلق داشته باشد؛ چه آن كه صورت، در تشخص به ماده احتياج دارد، ولى نه ماده معيّن بل بواحدة منها بالعموم؛
قسم پنجم: تعلق نفس به بدن به مشرب تحقيق؛
قسم ششم: تعلق نفس به بدن عند الجمهور مىباشد.