شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٤٦
اين عقيده، نزد حكماى محقق، از سخايف اقوال و از اوهام است؛ چون اگر نفس به مرحله تجرد نرسد و امرى مادى و نظير صور و اعراض حالّ در مواد و استعدادات باشد، به مجرد انحلال بدن، معدوم و فانى مىگردد. و امرى كه نحوه وجود آن عبارت است از حلول در مواد و انطباع در صور و موضوعات، قابل انتقال از محلى به محلى نبوده و تبعيت از محل، ذاتى آن مىباشد.
نفس، در صورتى كه امرى مجرد و غير قائم به ماده باشد بلكه ارتباط آن با بدن از باب تعلق تدبيرى جهت استكمال باشد، امكان ندارد على الدوام بدون خلاصى از بدن از جسمى به جسمى منتقل شود؛ چه آن كه عنايت حق مقتضى است كه هر ممكنى را به كمال لايق آن برساند. و كمال نفس ناطقه به حسب دو جهت و دو جنبه كه جهت علمى و عملى باشد، آن است كه از ناحيه استكمالات به مرحله عقل مستفاد برسد و صور و نقوش جميع حقايق در آن مرتسم شود و جميع حقايق در آن به نحوى منتقش گردد كه خود، عالمى عقلى و وجودى احاطى مضاهى عالم عينى شود و از ناحيه عقل عملى از رذايل و صفات نقص، مبرّا و مجمع صفات كماليه گردد.
و بعد از تكميل عقل نظرى و عملى، جهتى كه آن را به طرف جسمى از اجسام بكشد و حيثيتى كه موجب انجذاب آن به بدنى از ابدان گردد، در آن باقى نمىماند.
تعلق روح به بدن در دار دنيا، تناسخ است. و بايد به اين اصل كلى و
اساسى توجه تام داشت. پس معاد عبارت است از رجوع بدن و نفس از عالم شهادت (يعنى عالمى كه
به حواس ظاهر ادراك مىشود با چشم، ديده و با لمس و شم و ... حس مىشود) به عالم
آخرت و رجوع از عالم محسوس و عالم شهادت به عالم غيب (مراد از عالم غيب عالمى است
كه با چشم و گوش و بالأخره با حواس ظاهر موجود در دنيا ادراك نشود) فرق بين دنيا و
آخرت و عالم شهادت و غيب و تميز بين اين دو نشأت، يكى از مطالب اساسى در مسأله
معاد است اعم از معاد جسمانى و روحانى. ولى تناسخ عبارت است از انتقال نفوس و ارواح به ابدان و اجساد در
عالم دنيا و تردد روح در عالم شهادت از بدنى به بدن ديگر، اين تردد، دائمى باشد يا
موقّت. تناسخ، عقلا و شرعا ممتنع است خواه بر سبيل نزول باشد- كما عليه
بوذاسف- يا بر سبيل ترقى و تكامل باشد كما صرّح به في كتاب اخوان الصفا.