شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٧٧
متعدد و مختلف و قبول ظهور حركات متفنن و استعداد عجيب آن، جهت مظهريت نسبت به اظهار يا قبول ادراكات متعدد در باطن ذات، شرط حدوث نفس ناطقه است، از اين جهت كه صورت يا مبدأ تماميت صورت است نسبت به بدن به اين معنا كه براى مبدئيت جهت افاعيل انسانى و عليت براى تحصل و تعيّن ماده، به بدن تعلق گرفته است. و ماده و بالاخره معناى حيوان جنسى را داخل يكى از انواع متحصّل نموده است. و بدن، با شرايط مخصوص، شرط اصل وجود تجردى نفس نمىباشد تا آن كه همان طورى كه در حدوث، شرط وجود نفس است، در امكان فساد نيز شرط انعدام نفس باشد.
اين، مسلم است كه نفس، جهتى غير تعلق به بدن ندارد، به اين معنا كه نحوه وجود آن، وجود نفسى و وجود نفس بما هو نفس، با عقل، همين فرق را دارد كه جهت تعلق به بدن، ذاتى و نحوه وجود نفس است. و عقل، به حسب صريح وجود، به بدن، اضافه ندارد و نسبت آن به كافّه ابدان، متساوى است. و اگر نفس ناطقه به حسب اصل وجود تجردى، از بدن جدا باشد، به اين معنا كه اصل وجود نفس در مقام حدوث و قبول وجود از علت، احتياج به مرجح نداشته باشد و در اصل وجود، مثل ساير عقول به بدن مضاف نباشد، در حالتى كه تعلق به بدن و اضافه به قواى بدنى، نحوه وجود نفس و از اين جهت حادث است وگرنه بايد شىء مجرد تام الوجود و موجود معرّا از ماده و لوازم آن، در سلك موجودات حادث قرار گيرد و تكثر فردى را بدون حلول در ماده قبول نمايد، در حالتى كه موجود بسيط و بالجمله هر بسيط الحقيقة قديم زمانى است، به همين ملاحظه، جواب آخوند ملا صدرا هم از مناقشات خالى نمىباشد.
صدر المتألهين خيلى سعى فرموده است كه از التزام به اين كلام خواجه كه فرمود: «فإذن البدن مع هيئة ... شرط في حدوث النفس من حيث هي صورة ...
لا من حيث هي موجود مجرد ...» فرار نمايد، چون لازمه اين كلام آن است كه تعلق به بدن نسبت به اصل وجود تجردى نفس، آن هم تجرد تام و تمام، از سوانح