شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٣٢٨
هيچ هيئتى از هيآت و هيچ صورتى از صور عرضى و جوهرى، در عالم ماده، بقا ندارد، فضلا از بقاى اعراض قائم به صور متشكله. روى قانون حركت جوهرى و عدم جواز تعطيل در وجود، مواد و اجزاى عناصر اصلى، قبول صور و فعليات ديگر نموده و اگر از اجزاى اصلى صحبت شود، مثل اين كه متكلمان، قائل به بقاى اجزاى اصلىاند، نه از باب آن است كه ودايع نفس در اين اجزا محفوظ مىماند، بلكه از باب آن است كه برخى از اجزا قبول اختلاط و امتزاج و قبول صور نمايد و عناصر ديگر ننمايد كه اين خود از اوهام و اغلاط است. تازه اين حرف به درد كسى مىخورد كه عالمى فرضى در وهم خود تصوير نمايد و خيال كند كه عالم، ثابت و ساكن است و واقع نيز تابع اوهام اوست، نه حكيمى محقق كه بدن را ماده و مقدمه حصول فعليات و صور مىداند و بدن در جنب نفس، امر بالقوه و هر ماده و استعدادى بعد از حصول فعليت زايل و فانى مىشود و ماده اصلا در اصل حقيقت شىء مدخليت ندارد، مبدأ اثر، صورت است و صورت مجرد كه اصل وجود آن از ناحيه حركت حاصل مىشود، قهرا در ماده حاصل آيد، يعنى صور حاصل در ماده بعد از تكامل و بعد از اتحاد با اصل و غايت وجودى خود بالذات از ماده مستغنى مىشود و در انسان، سبب موت، انحلال مزاج و ضرورت تناهى ماديات از جهت تأثير و تأثر نمىباشد بلكه علت اصلى، كسب فعليت و بالأخره استغناى ذاتى از ماده و صور مادى است.
و قول به بقاى علاقه به بدن در نفس و بقاى مناسبات در بدن بالأخره به اين امر باطل برمىگردد كه در نفس بعد از موت نيز جهت استعداد و حيثيت ماده قابله باقى است و نفس به واسطه عروض موت از تصرف در بدن محروم است و پى فرصت مىگردد كه دوباره تعلق ايجابى و اعدادى بين آن و بدن برقرار شود، بعد از آن كه به مقام باطن وجود رجوع نمود به ذات خود قيام دارد و در وجود و در افاعيل خود، مستقل مىشود و در مقام درك لذات جسمانى و عقلانى و تحمل آلام جسمانى و روحانى مطلقا به بدن مادى محتاج نمىباشد و به موت به مقام