شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٣٣٨
عن علمه مثقال ذرّة في ظلمات الأرض، و يعلم عدد الأشياء و وزنها و إنّ تراب الروحانيّين بمنزلة الذهب في التراب، فإذا كان حين البعث مطر الأرض مطر النشور فتربوا الأرض، ثم تمخض مخض السقاء، فيصير تراب البشر كمصير الذهب من التراب إذا غسل بالماء و الزبد من اللبن إذا مخض، فيجمع تراب كل قالب إلى قالب ينتقل بإذن اللّه القادر إلى حيث الروح، فتعود الصور بإذن اللّه المصوّر كهيئاتها و تلج الروح فيها، فإذا قد استوى لا ينكر من نفسه شيئا».
مؤلف سبيل الرشاد از اين روايت كه بر بقاى ارواح بعد از موت و بقاى مناسبت موجب تميز ابدان از ديگر عناصر بين نفس و بدن و تميز اجزاى ابدان متعلق ارواح بعد از قطع علاقه تدبيرى ارواح از ديگر اجزاى موجود در تراب دلالت مىنمايد، به طريق خاص خود در معاد جسمانى متفطن شده است؛ چه آن كه قول امام عليه السّلام: فيصير تراب البشر كمصير الذهب من التراب، دلالت نمايد بر اين كه به طور كلى بدن انسانى از ديگر اجزاى موجود در خاك، جدا و متميز است، مثل اجزاى طلاى موجود در خاك.
نگارنده، بعد از نقل استدلال آقا على به اين روايت، بيان مىنمايد كه امكان ندارد اجزاى بدنى، مثل عنصر طلا، خود، عنصرى مستقل و متمايز از ديگر اجزاى ترابى و خاكى باشد؛ چه آن كه مجموع اجزاى بدنى، در مقام تعلق صورت انسانى، ماده و هيولا و هر ماده متعلق صورت، خود به خود امرى لا متحصل و مبهم و متحد با صورت است و خود در نظام وجود، امرى جدا و مقولهاى مستقل از صورت نمىباشد و بعد از به هم خوردن صورت بدنى و تفرق اجزا، مطلقا ماده نفس محسوب نمىشود، چون تحول ماده به صورت انسانى، امرى اختيارى نيست بلكه تحول ماده به صورت انسانى، امرى طبيعى و از ضعف وجودى نفس و بالقوه بودن آن به حسب وجود ابتدائى ناشى است و عروض موت نيز معلول قطع علاقه اختيارى نفس نمىباشد، بلكه موت، چيزى