شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٥٣
بنابر آنچه كه ذكر شد فساد قول به انعدام حقايق وجوديه من رأس و ايجاد آن بعينها معلوم مىشود. ما، در صدر بحث نقل نموديم كه اين مسأله در كتب اهل كلام مسطور است كه «هل العالم بجميع أجزائه قابل لطريان العدم أم لا؟» جمهور اهل حكمت و معرفت، معتقد به امتناع و برخى از متكلمان قايل به جوازند [١].
چون عوالم وجودى، نزد حكماى محقق، متعدد و متكثر است و جهت تجرد بر جهت تجسم و ماديت، غلبه دارد و عالم ماده نسبت به عوالم ربوبى در حكم اقل قليل است و مجرد، نسبت به ماديات، روح و اساس و اصل بشمار مىرود.
و ماده، ظهور ناقصى از حقايق مجرده مىباشد؛ و از آن جايى كه مجرد به اعتبار فقدان ماده قابل كون و فساد و مبدأ حركت و تغير، قبول فنا و عدم ندارد و در معرض تغيّر و انفعال واقع نمىشود، عروض عدم بر حقايق وجوديه محال و ممتنع است.
ماديات نيز برخى، بهره از تجرد دارند، مانند نفوس متعلق به ابدان حيوان تام و انسان، از آن جايى كه صورت و ظهور مجردند عدم، قبول نمىنمايند.
و ان سألت الحق جهت وجود و جهت ارتباط به حق، اشيا مطلقا- به وساطت حق مخلوق به و نفس رحمانى و وجود منبسط و جهت اضافه و ارتباط حقايق
[١]بايد دانست كه امكان ذاتى شىء، از فناى ذاتى آن كشف مىنمايد. و ذات ممكن چون نسبت به وجود و عدم از حيث نسبت، متساوى است، اصولا امكان ذاتى، ملازم است با ليسيت ذاتيه ممكنات و بنا بر مذاق عرفان، ممكن، در حال وجود هم قطع نظر از ظهور علت، باطل است، بلكه از آن جايى كه وجودش نفس اضافه به غير است، وجودى سرابى يعنى سراب وجود حق و ثانيه ما يراه الأحوال است.
عارف مكاشف تابع ولى مطلق، در همه احوال، اركان وجود عالم را فانى صرف و باطل محض مشاهده مىكند، چون بالغان به مقام فناى در توحيد، قبل از رجوع كثرات به وحدت وجود قاهر بر هر شىء، قبل از ظهور قيامت كبرى و صغرى و تجلى حق به اسم قهار بر سراسر وجود، در همين نشأت، قيامت خود را مشاهده مىكنند.