شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٣٥٣
الجزئية المفارقة عن بدنها لا تتعلق ببدن جزئي آخر، كما علمت في مباحث بطلان التناسخ».
لا يخفى كه بدن بعد از موت، صورت تركيبى را از دست مىدهد، عنصر مايى و هوايى و نارى هر كدام از بدن زايل و اجزاى ترابى در ارض پراكنده مىشود و سبب انحلال، فسادى است كه از ناحيه عفونت عارض بدن مىشود و اين عنصر ارضى است كه در خاك و تراب متفرق مىشود و همين كافى است از براى زوال جميع هيآت و نسب و ودايعى كه از ناحيه نفس در بدن نازل شده بود و به فرض آن كه عنصر ترابى يعنى اجزاى متفرقه آن از ديگر ابدان ممتاز باشد، آيا مراد از تحرك جوهرى اين اجزا جهت اتصال به نفس چيست؟
آيا اين اجزا لا ينقطع به حركت جوهرى متحركند تا آن كه به صورت اصلى يا عارضى خود كه بدن كامل باشد درآيند و بعد از حصول بدن تام العيار به نفس متصل گردند و يا آن كه هر جزئى مستقلا منتقل به آخرت شود و خلاصه، حشر اجساد آن است كه اجزاى متفرق در وعاى دهر و زمان به ملكوت منتقل شوند و به نفس متصل گردند؟ ناچار مؤلف بايد مطابق نص حديث كه به آن استدلال نمود، قائل گردد كه اجزاى ترابى به حركت جوهرى متحركند و نهايت حركت آن، به برخورد اتفاقى و جزافى آنان منجر شده به صورت بدنى كامل به نفس متصل شوند. و چون در نشأت حركت، قبل از حصول مزاج تام الاعتدال، بدن حاصل نشود و بعد از حصول مزاج، نفس با حفظ مرتبه و مقام ملكوتى به بدن تعلق نمىگيرد، ناچار نفس بايد از مقام خود تنزل نمايد. و اين، چيزى است كه حكيم محشى از آن فرار مىنمايد و از براى فرار از تناسخ به چنين مسلك عجيب پناه برده است. و اگر بگوييم آنچه كه به ملكوت منتقل شود، انسان تام الاعضاء و الجوارح و بدن تام العيارى است كه در باطن اين بدن قرار دارد، اين همان مسلك ملا صدراست.
آنچه كه بايد در اين زمينه گفته شود، آن است كه اجزاى واقع در تراب اگر از