شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٢٧
به بدن موجود است، توجه مىنمايد. و بعد از مفارقت، به كلى خود را فارغ از ميل و شوق به بدن و انجذاب و التفات به طرف امور بدنى و نشأت ناسوتى، شهود نموده و به مقتضاى عشق جبلّى و شوق ذاتى به لقاى حق و عالم ملكوت بدون كشش و انجذابى از قواى بدنى و حيوانى بعد از موت به تمام وجود به ملكوت اعلى منتقل مىشود اگر انزجار و انزعاج نسبت به امور خسيس در وجود وى رسوخ نكرده باشد. و بالعكس است اگر انقياد و اطاعت از قواى حيوانى و شهوى در وجود او داراى بنيان راسخ باشد و شوق به مستلذات و عشق به امور فانى در نفس وى ريشه دوانده باشد ...
«... فإذا فارقت النفس البدن أحسّت بتلك المضادّة العظيمة و تأذّت بها أذى عظيما ... و لكن هذا الأذى و هذا الألم ليس لأمر لازم، بل لأمر عارض غريب، و الأمر العارض الغريب لا يدوم و لا يبقى، و يزول و يبطل مع ترك الأفعال التي كانت تثبت تلك الهيئة بتكرّرها، فيلزم إذن أن تكون العقوبة التي بحسب ذلك غير خالدة، بل تزول و تنمحي قليلا قليلا، حتى تزكو النفس و تبلغ السعادة التي تخصّها».
بعد از موت، نفوس كامل العلم ولى ناقص در عمل به عذاب دردناك مبتلا مىشوند. و قطع علاقه روح نسبت به بدن، مانع ادراك لذات حسى مخصوص وجود دنيوى نفس بوده و شوق به لذات عقلى حاصل است. و از آن جايى كه شوق به امور خسيس و انجذاب و التفات به نشآت جسمانى و هيآت بدنى براى نفس بعد از مفارقت، باقى است، حال او حال نفسى است كه از بدن مفارقت ننموده باشد. و چون بعد از مفارقت، نيل به لذات حسى با فقدان آلت بدنى متعذر است و از طرفى ميل به لذات عقلى كه در نهاد وى موجود است و شوق عقلانى كه مغفول عنه بود، بعد از رفع حجب، متأكد شده است، پس ميل بدنى، او را به طرف محسوسات جذب مىنمايد؛ چون قوه انجذاب از سفليات در او راسخ است و شوق به كمالات عقلانى او را به طرف ملكوت مىكشاند و از اين حركات