شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٤٣
به حركت در جوهر قايل است و نفس ناطقه را در اوايل وجود، ماده معقولات و معلومات مىداند، نه شخص ايشان كه نفس را در ابتداى افاضه آن از مبدأ فعال، امرى معقول بالفعل و مجرد تام در صريح ذات و صميم وجود پنداشته و صور علميه و فضايل مكتسبه را از كمالات ثانيه نفس مىشمرد.
بنابر مشرب حكيم لاهيجى، همه افراد انسان به حسب اصل وجود در يك رتبهاند. و وجود مفاض بر افراد، همان وجود تجردى است. و بدن، آلت كسب كمالات ثانيه است. بنابراين، در همه افراد انسان، بدن، امرى مبهم و لا متحصّل است، به اعتبار آن كه ماده نفس است نه به اعتبار ترتب آثار بدنى بر آن، در اين صورت، خود صورت، بالفعل است. و عناصر مركب، به اعتبار لا بشرطى، ماده و هيولاى نفس و مسمّاى به بدنند. و صورت حقيقى- كه نفس ناطقه باشد-، فصل مقوّم است و ملاك انسانيت و مصحّح صدق انسان بر آن، فصل منتزع از صورت، عقل و عاقل و معقول- يعنى همان نفس ناطقه مجرد تام- مىباشد.
خلاصه كلام آن كه تمام هويت حقايق مركّبه، صورت شىء است. و ماده، به حسب اصل حقيقت امرى عدمى و غير داخل در هويت شىء است. لذا ملاك خطاب و مصحح تعلق خطابات شرعيه، روح انسان است. و چون نفس، در ابتداى وجود بلكه در اصل ذات و ظهور فعل و نيل به كمالات، به بدن توقف داشته و بدن جنبه مقدميت دارد، مادامىكه به بدن تعلق دارد از بدن بىنياز نمىباشد، ولى مكلف به تكاليف، به اعتبار جهت حيات و مبدأ بقا و ثبات، اوست، لذا اين مقدمه حكيم لاهيجى براى معاد تمام نيست؛ چه آن كه حقيقت انسان به اعتبار وجود دنيوى و زيست در عالم ماده و كون و فساد و توقف و توطّن در عالم محسوس و دار حركات و متحركات، به بدن مادى قوام دارد، ولى به اعتبار وجود اخروى و انتقال از نشأت ماده به عالم برزخ و عوالم بعد از طبيعت، بدن را- كه جهت نقص و لازم برخى از نشآت وجود است- رها مىنمايد.
از آن جايى كه محقق لاهيجى منكر اجساد و اجسام مثالى و برزخى و ابدان