شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٤١
بدن، پس باطل شد نيز مذهب و مسلك متفلسفين. و باقى ماند مذهب محققين.
پس حقيقت انسان، متقوم نتواند شد مگر از دو جهت كه به يكى انسان است بالقوه و به ديگرى انسان است بالفعل. و تقوّم حقيقت انسان از نفس و بدن به غايت شبيه است به تقوم حقيقت جسم از ماده و صورت. و ليكن انسان بر دو معنى اطلاق شود: يكى انسان محسوس و ديگرى انسان معقول. در انسان محسوس، بدن به جاى ماده است و نفس به جاى صورت. و در انسان معقول، نفس به جاى ماده است و جهت كمالات مكتسبه به وساطت بدن به جاى صورت. و هر فرد از افراد انسان، انسان است به حسب معنى اول اعنى انسان محسوس، اما انسان به معنى دويم- اعنى انسان معقول- نيست مگر بعضى از افراد انسان كه انسان كامل عبارت از آن است». [١]
تمام شد موضع حاجت از كلام صاحب شوارق قدس سرّه و في كلام هذا
[١]گوهر مراد، چاپ هند، ١٣١١ ق، ص ٢٢٨؛ ملا عبد الرزاق، بعد از تقرير عقايد و آرا، آنچه را كه نقل نموديم، به رشته تحرير آورده است. و اين كلام را جهت تصحيح معاد جسمانى و اين كه مكلف و مثاب و معاقب، شخص مركب از نفس و بدن است؛ و در مقام تزييف قول كسانى كه نفس را مبدأ حقيقت انسان و بدن را آلت تكامل دانستهاند، فرموده است.
بنابر فرموده ايشان كه گفت: به اعتبارى، نفس، ماده معقولات است. لا بد بايد معتقد باشند كه نفوس غير خارج از مقام عقل هيولانى و غير نائل به مقام عقل بالفعل بايد بعد از موت، فانى محض شوند؛ چون اين حكيم علام به تبع شيخ اتباع مشّاء، قوه خيال را مادى مىداند.
و ديگر آن كه نفس مجرد تام الوجود و ابدى الحيات كه به جنين افاضه مىشود، امكان ندارد متصف به عقل هيولانى شود؛ زيرا متصف به عقل هيولانى، بايد در اول وجود و قبل از نيل به مقام عقلانى، خيال بالفعل باشد و قبل از نيل به مقام خيال بايد محسوس و حاس بالفعل باشد.
و ديگر آن كه اگر ملاك انسان بودن، نيل به مقام عقل تام و صرف است، هر انسانى كه به مقام تجرد تام نرسد، حيوان بالفعل و انسان بالقوه است. و اگر كسى از جمله همين حكيم لاهيجى به تجرد برزخى انسان در قوس صعود- نه نزول؛ چون برزخ نزولى، ملاك حشر نفوس نمىشود- معتقد نباشد، نمىتواند به معاد جسمانى معتقد شود، بلكه اين معنا امرى محال است. و چون بر امتناع آن برهان قائم است، امكان ندارد از باب تعبد، به آن معتقد شود، تعبد به امر محال از محالات اوليه است.