شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٣٩٣
آن و در ماده حلول ندارند و از ماده و استعداد، معرّا و مبرّا هستند و تكثّر در اين صور، معلول جهات فاعلى نفس ناطقه مدبر بدن دنيوى است و چون صور برزخى، استعداد ندارند، نبايد صحبت استعداد و قبول نفس مدبر اين ابدان اصلا به ميان آيد.
و بايد دانست كه نزد ملا صدرا كه لاهيجى قول او را اصح اقوال دانسته است، نفس، در مقام ادراكات جزئى مخصوص حيوان تام الوجود در صميم ذات، غير از مقام تجرد عقلانى بلكه قبل از رسيدن به مقام تجرد تام و ادراك معانى، خود، داراى تجرد برزخى و مثالى است و صور اعمال و نيات و ملكات ناشى از افعال، به اين جهت نفس قيام صدورى دارند نه قيام حلولى و در اين مقام صور اعمال و نيات نفس را احاطه نمودهاند كما اين كه غزالى فرمود [١] و حكيم اعظم صدر الدين
[١]فرق بين معاد و تناسخ از اين قرار است:
معاد، عبارت است از انتقال روح از عالم دنيا به عالم آخرت (مراد از آخرت اعم است از مراتب برزخى و عالم معناى صرف و جنت عقلانى) و بايد دانست كه عود روح به بدن در عالم دنيا بعد از آن كه مفارقت نمود در همين نشئه دنيوى معاد نيست، لذا همه محققان اهل معرفت گفتهاند: معاد، عود روح است به بدن در عالم آخرت، ولى تناسخ، عبارت است از انتقال نفس و تردد آن در همين عالم ماده و گيتى و عالم شهادت محسوس به حواس ظاهرى و اين خود داراى انواعى است، چون اگر نفس انسانى مثلا از بدن يك انسان به بدن انسان ديگر منتقل شود آن را نسخ مىنامند، كما اين كه انتقال آن را از بدن انسانى به بدن حيوانى، مسخ و انتقال از بدن انسانى به بدن نباتى را فسخ و انتقال به بدن جمادى را رسخ ناميدهاند.
علامه شيرازى شارح حكمت اشراق (ملا قطب يكى از اكابر حكماى اسلامى در فنون حكميه اعم از حكمت مشايى و اشراقى) در مبحث (معاد و نبوّات و منامات) حكمت اشراق، مسأله تناسخ را نسبة مفصل بيان كرده است. نظر به آن كه اثبات امتناع تناسخ مطلقا (يعنى انتقال نفس از بدن خود به بدنى ديگر) در باب معاد بسيار نافع است.
و نيز از براى بيان آن كه انتقال نفس ناطقه انسانى به بدن دنيوى در نشئه دنياست- اعم از آن كه قائل شويم كه نفس، به بدنى مشابه بدن خود و يا عين آن منتقل مىشود و يا عود مىنمايد- از بيان برهان و اقامه دليل و حجت بر امتناع تناسخ ناچاريم تا آن كه معلوم شود كه علت اصلى بطلان تناسخ، رجوع شىء از فعليت به قوه و بالأخره اقتضاى شىء است بطلان ذات بلكه عدم حقيقت خود را، لذا ارباب