شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٢٣٦
از فعل و انفعال مادى حاصل مىشود و فعل و انفعال مادى، معدوم مىشود و مدرك يعنى صورت ادراكى و علم حاصل از شىء خارجى، باقى مىماند، لذا مواد و صور جسمانى متقدر خارجى نه بالذات متعلق ادراك واقع مىشوند و نه ذات خود را ادراك مىنمايند، چون صورت مادى، داراى وجود حاصل بالفعل نيست و هر شىء كه فاقد صراحت ذات است و صميم ذات ندارد، نه خود را واجد است و نه مشهود و معلوم غير مىگردد، لذا صورت منتزع از آن كه وجود للنفس باشد و در صقع داخلى نفس قرار مىگيرد، ادراك مىشود و صورت ادراكى مسلما قابل اشاره وضعيه نمىباشد و در جهتى از جهات عالم ماده و گيتى واقع نيست، اگر چه داراى تجسم و تقدر است. و همين حفظ جهات جزئيت و تجسم در صور ادراكى جميع قواى غيبى مدرك نفس، بر بقاى جهت جزئى و بدنى انسان دلالت دارند و شخص منتقل به آخرت به حسب بدن و روح همان شخص موجود در دنياست و انسان، به حسب روح و بدن هر دو داراى حشر و معاد است، بلكه كليه حقايق موجود در عالم معاد جسمانى و جنات اجسام، مشهود و معلوم نفس است و نفس، با كليه قواى جزئى بدنى محشور مىشود نه آن كه جهات بدنى و امور جزئى مخصوص جهت حيوانى نفس انسانى معدوم شوند و حشر، اختصاص به حشر روحانى و معاد منحصر در معاد روحانى و عقلانى باشد.
پيدايش اكثر عقايد باطل در معاد- از قبيل اعتقاد به وجوب تناسخ- از اين ناحيه پيدا شده است كه جمعى خيال كردهاند جهت جسمانى انسان، فانى و معدوم مىشود و آنچه كه باقى و محشور است، جهت روحانى نفس ناطقه است و جنت و بهشت حسّى جسمانى و جهنم و عذاب و آلام جسمانى در آخرت محال است، در حالتى كه جهت حيوانى و جسمانى و تعلّق جزئى نفس با همه شعب و فروع خود در آخرت ظاهر مىشوند و محشور در آخرت همان انسان موجود در دنيا و همين روح متعلق به جسم است نه امرى ديگر.