شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ٢١٩
هذه اللوازم بالعدد. و بالجملة، إذا نظرت إلى هوية تلك الصورة الكمالية وجدت هذه الآثار اللازمة متحدة بها موجودة بوجودها على وجه ألطف و أبسط و أكمل و أتمّ [من] [١] وجوداتها الخاصة المفصّلة (المنفصلة خ ل)».
تارة مراد از صورت، صورت در مركبات عقلى است، مثل تركب انسان از جنس و فصل، قهرا مراد از صورت، فصل حقيقى است. و تمام حقيقت انسان، فصل اخير آن مىباشد كه نفس ناطقه و يا حقيقت ناطق باشد. تارة اراده مىشود از صورت، جزء خارجى مركب حقيقى، مثل انسان و در مسأله معاد جسمانى، آنچه كه بايد در اينجا از آن بحث شود، صورت خارجى انسان است كه حلول در ماده دارد؛ لذا بايد گفت شيئيت بدن و هويت و وجود و حقيقت آن و بالجمله آنچه كه مصحح صدق بدن است، صورت مبدأ و فعليت آن مىباشد. هر چه كه اراده شود در مقام، مىگوييم هويت و حقيقت بدن بسته به صورت بدنى است يعنى صورت نوعيه آن و صورت شخصيه آن كه عبارت است از شكل و هيكل و هيئت و كليه اين امور به نفس ناطقه كه فصل اخير و تمام هويت انسان باشد تقوم دارند و كليه اين مراتب، داراى بقا و ثباتاند.
يعنى زيد موجود در دنيا كه در آخرت محشور مىشود، داراى بدن است با اشكال و هيآت و اعراض و تقدّر و ... و داراى نفس ناطقه است كه با تمام اين احوال يعنى با دارا بودن بدن و لحاظ اشكال و هيآت بدنى و به اعتبار وجدان مدركات باطنى از خيال و حس مشترك و واهمه و عاقله مدرك كليات، به طرف آخرت متحرك و مسافر است. و جميع اين امور كه حقيقت زيد و هويت خارجى يك فرد انسان را تحقق مىبخشند، باقى هستند بناء على هذا: فالبدن باق بهذيته و حقيقة وجوده الخاص به و لا اعتبار بالمادة في لحاظ الهوية و عدم مدخلية القوة و الهيولى في هوية البدن. على أنّ الوجود الخاص الذي به يطرد العدم هو حيثية هذية زيد و ملاك
[١]أضيف بمقتضى السياق.