شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٨٩
قائلان به حركت جوهر و از معتقدان به حدوث زمانى عالم وجود و معتقد به سيلان و تقلب و انقلاب ذاتى در مواد عالم ماده است. و قهرا بايد به حدوث ابدان و نفوس به حسب حاق وجود خارجى معتقد باشد. و ديگر آن كه افلاطون براى حقايق انواع عالم ماده و زمان، حقيقت ملكوتى و اصلى قائل است. و اين حقايق را رقايق و اطوار و ظهورات ملكوت و بالأخره انسان مادى دنيوى را عرض و صورت و ظاهر دانسته و انسان حقيقى نزد او انسان ملكوتى است. و مراد وى از قدم نفوس، قدم ارواح يعنى كينونت عقلانى و ملكوتى و دهرى نفوس است نه وجود دنيوى و مادى انسان، مگر امكان دارد حكيمى بزرگ مثل افلاطون به قدم نفوس جزئى انسان معتقد شود و حقيقت عقلى صرف را معرض حالات و اطوار متجدد زمانى و مكانى و محل صور مقدارى و مورد حركات و متحركات قرار دهد، در حالى كه اصل و پايه اين قول به تردد و انتقال از بدن به بدنى ديگر مبتنى و بر اعتقاد به تناسخ ارواح استوار است. و نشانهاى از اعتقاد وى به تناسخ ملكوتى و تجسم نفوس به صور نيات و اعمال، در كلماتش ديده مىشود. و به فرض آن كه افلاطون به اين قول معتقد باشد، دليل بر صحت آن نخواهد بود. و در كلمات و آثار قدماى از محققان حكما مطالبى كه از اغلاط بديهى است، كم نيست از جمله همين مطلب كه جمعى معتقد به قدم نفسند. و قدم و ازليت نفس به اعتبار وجود نفسى، بدون تصرف در بدن و صرف صلوح از براى تعلق به بدن در مرتبه بعد از وجود نفسى با تعطيل نفس ملازم است، چه آن كه اضافه به بدن و تعلق تدبيرى نسبت به جسم و مبدأ تحصّل بودن از براى ماده حيوانى و اتحاد آن با بدن و قواى بدنى، ذاتى و داخل در نحوه وجود نفس و انسلاخ آن از بدن با تعطيل در وجود آن ملازم است و عدم فرق بين آن و بين عقل و انسلاخ نفس از جهت اضافه به بدن به اعتبار وجود نفسى، محال است، مگر آن كه بعد از تكامل و نيل به غايات وجودى خود با عقل متحد و به اعتبار وقوع آن در صراط استكمالات جوهرى و تخلص از عالم ماده و رسيدن به غايت اصلى خود از بدن خلاص شود