شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٦٨
است. و نفس، صورت تماميت بدن و فصل محصّل آن مىباشد. و نفسيت روح در طليعه ظهور، از عوارض لاحقه نيست. و از محالات بديهيه است كه جوهر عقلانى تام كه در رتبه جواهر عقلى واقع شده است و در صميم ذات، فاقد جهت قوه و منزه از استعدادات جسمانى است، به واسطه امور عرضى و جهت كسب كمالات عرضى ملتجى به تعلق به ابدان شود. و جوهر عقلى تام الوجود ابدى الحيات و سرمدى البقاء هرگز مزاول امور حادث فانى غير باقى نمىشود، به همين لحاظ، برخى، تجرد نفس را انكار نمودهاند. و جمعى به تناسخ معتقد شدهاند. و جمعى تصريح نمودهاند كه شىء حادث، محكوم به زوال و فناست، به همين لحاظ برخى به قديم بودن ارواح معتقد شدهاند. و فيلسوف محقق افضل المتأخرين حكيم طوسى، خواجه نصير يكى از مسائلى كه كشف آن را از معاصر نحرير خود شمس الدين خسروشاهى خواسته است، مسأله بقاى نفس بعد از بدن و نحوه بقاى آن بعد از بوار بدن مىباشد.
«ما بال القائلين بأنّ ما لا حامل لإمكان وجوده و عدمه فإنّه لا يمكن أن يوجد بعد العدم أو يعدم بعد الوجود حكموا بحدوث النفس الإنسانية ... و امتنعوا عن تجويز فنائها؟».
چه آن كه اگر جايز باشد بدن، محل امكان تحقق و وجود آن شود، چرا بوار بدن سبب انعدام شود به اين معنا كه بدن، حامل امكان فساد آن نيز باشد [١]؟
[١]اين، همان مناقشه ملا محمد صادق اردستانى است كه اشكال را وارد و از حل آن عاجز مانده است.
و جوابى كه ديگران نيز در اين مسأله دادهاند- از جمله خود خواجه- رض- در شرح اشارات- چندان وجيه نمىباشد.
شارح محقق مقاصد كتاب اشارات رئيس (ابن سينا- رض-) در مقام شرح كلام شيخ مؤلف اشارات كه گفته است: نفس چون بسيط است و در آن، قوه فساد موجود نيست، به بقاى علت ازلى خود كه عقل باشد، بعد از بوار قواى جسمانى و اضمحلال و فناى بدن، باقى و دائمى است، گويد: «... إذا ثبت أنّ النفس إمّا أصل و إمّا ذات أصل، لم تكن هى و ما يجري مجراها ممّا لا تركيب فيه، و لا هو بحالّ فى