شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٥٠
وى مىشود و به تدريج براى نيل به غايات از عالم ظاهر به عالم باطن
متوجه شده و مآلا از بدن قطع علاقه نموده و به اصل خود مىپيوندد، اگر چه مراتب
معاد، در حقايق مختلف است، ولى معاد هر نفسى همان مبدأ مفاض از آن مىباشد. به
همين جهت محال است كه چنين حقيقتى از مقام شامخ خود نزول نموده و به تصرف و تدبير
بدنى ديگر (جمادى يا نباتى يا حيوانى) بپردازد. و اين، درست مثل آن است كه شىء
بعد از تحصيل فطرت ثانى
[١]
و
انغمار در اين فطرت و تخلق به طبيعت جوهرى ديگر، به فطرت اولى رجوع نموده باشد، آن
هم بعد از اعراض از بدن و رجوع به عالم آخرت. به همين لحاظ، محققان از متشرعان و اعاظم از اهل كلام از علماى
اسلامى گويند: عود روح به بدن در نشأت آخرت، معاد و در همين نشأت دنيا تناسخ است.
و اگر عود، در همين نشئه ناسوتى محقق شود و بدن معاد، بدن اخروى نباشد، آيا روح به
كدام بدن و ماده بلكه مواد و ابدانى كه از اول طفوليت يا بلوغ- مثلا- تا آخر كبر و
شيخوخت، محل و موضوع تعلق صورت و روح بود رجوع مىنمايد؟ مادهاى كه هنگام مرگ،
متعلّق صورت بود يا موادى كه زمان قبل از موقع موت مظهر افعال نفس محسوب مىشد؟ از آن جايى كه جمعى از حكما به واسطه همين قبيل از اشكالات بدن را
به بدن دنيايى منحصر دانستهاند، معاد جسمانى را محال دانسته و گفتهاند: يجب أن
يبعث المجدوع و المجذوم و المقطوع يده في سبيل اللّه و هذا قبيح عندهم و أنّ بعث
جميع أجزائه و مقاديره المتفاوتة في كمال النشور و صوره المتفاضلة بحسب الطفولية و
... و كون جزء واحد يدا و رجلا و رأسا و كبدا لاستحالات واقعة بين الأجزاء العضوية
و بحسب اغتذاء بعضها من فضلة غذاء البعض. و در برخى از نواحى كه خوراك مردم آن، گوشت انسان است، مشكل معاد
غير قابل انحلال است. و اجوبهاى كه متكلمان در اين مقام بدون توجه به لزوم فرق بين بدن
اخروى و دنيوى و پنداشتن معاد و مبتدأ را در يك موطن ذكر نمودهاند و خواستهاند
با عقول ابتدايى خود در اين مسأله مهم و عظيم وارد شده و همه مشكلات را حل نمايند،
دين خداوند را ناخودآگاه ملعبه اوهام خود قرار دادهاند.
[١] بايد دانست كه فطرت انسانى، غير فطرت حيوانى است، آخر فطرت
حيوانى اول فطرت انسانى است؛ چون نشآت و فطرتها نسبت به انواع بلكه اشخاص فرق
دارند. حيوان، بعد از استكمال و طى فطرت حيوانى، داخل فطرت نشأت انسان مىگردد. و
انسان، در فطرت خود كه فطرت توحيد و صراط مستقيم نفس نطقى است، سير نموده و تكامل
مىيابد. تناسخ عبارت است از خروج از فطرت و نشئه انسانى و انحطاط از مقام عقلانى
و تنزل از مقام فناى في اللّه و بقاى باللّه و ورود در نشئه حيوانى و فطرت نفس
جزئى و ادبار به حق و اقبال به ماده و خلق و كثرت. و لهذا المطلب الشامخ سرّ و بطن
نذكره في موضعه في هذه الرسالة «و اللّه- تعالى شأنه- يقول الحق و يهدى
السبيل».