شرح بر زاد المسافر - آشتیانی، جلال الدين - الصفحة ١٠٠
به هر حال نفس به اعتبار وجود مادى و دنيوى به قيود و سلاسل بدن مقيد است و موجودى است مستقر در عالم زمان و وضع و حركت، و تعلق آن به بدن، جهت استكمال است و بس، و بعد از نيل به كمالات لايقه خود، از بدن و قواى بدنى و مادى بىنياز و مستغنى شود.
به عبارت ديگر بنا بر مشرب حكماى متأله از مشّاء و اشراق، غايت وجودى نفس ناطقه، اتصال به علل عاليه و ارتقاى از عالم ماده به عالم عقول و ملائكه و نهايت وجودى آن، رجوع به بدايات وجود و نيل به مقام صرافت وجود و اتحاد با حقايق ملكوتى و فناى فى اللّه و بقاى به حق است.
و ان سألت الحق علت موت طبيعى و مرگ غير انخرامى، همان رسيدن نفس است به غايت و نهايت وجودى خود و خروج از قوه به فعليات و انصراف از عالم فنا و اقبال به عالم بقا و تجرد است، فرقى كه هست نفوس، به حسب نيل به كمالات و رسيدن به غايات و رجوع به بدايات- كه غايت اصلى نفس انسانى باشد- مختلفاند.
به عبارت ديگر: استعدادات نفوس- با آن كه جميع نفوس از كامله و ناقصه و متوسطه به حسب ابتداى وجود و به اعتبار طليعه ظهور، در عالم ماده و استقرار در رحم طبيعت در يك رتبه قرار دارند و به همين اعتبار، افراد انسان از افراد كليات متواطئ، محسوب مىشوند- ولى به اعتبار نهايات و رجوع به بدايات و
و همين حد وجودى كه نقص عدمى باشد، سيئه محسوب مىشود و يا منشأ عصيان است مگر به فناى رسوم امكانى در مقام هويت واجبى و تخريب وجود مجازى و رهايى از خودى و رسيدن به مقام فناى محض و بيخودى و بىخبرى كه «ليس على الخراب خراج». و انسان كامل به آن جهت متنزل به نشأت ماده و عالم طبع شده است كه داراى وجودى مبسوط و جمعى گردد و به مقام فناى مطلق برسد. و اين مقام وقتى حاصل شود كه انسان بعد از طى معراج تحليل و استقرار در رحم، قدم به وادى معراج تركيب گذارد و بعد از طىّ درجات نباتى و حيوانى، وارد مقام انسانى شود و بعد از پيمودن مقامات، به مقام فنا برسد، چون آخرين مرتبه سلوك، فناى فى اللّه است و گذشتن از غير حق و توبه نمودن از گناه حقيقى و گذشتن از وجود مجازى خود كه «وجودك ذنب لا يقاس به ذنب» فناى حقيقى بايد نحوى محقق شود كه نفس فنا در اين مرحله منظور نظر فانى نباشد، تا موهم غيريت و موجب شرك شود. پس فناى حقيقى همان فناى از فنا بل فنائين باشد، تا سالك، جامع صفات حق و باقى به بقاى حق مطلق گردد.