تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٣ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
ما ابراهيم چون با جمعى از ناحيه خود متوجه آن صوب شد تا كندم خرد چون نمرود ايشان را بديد و گفت من ربكم ايشان بنا بر عادت خود گفتند انت ربنا ابراهيم فرمود رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ نمرود همه را گندم داد و ابراهيم را هيچ چيز از آن نداد پس ابراهيم برگشت بى كندم چون بدر شهر رسيد شرمنده بود كه بى گندم چگونه بشهر در آيد و ديگر از شماتت اعدا انديشه ميكرد پس بجهة دفع شماتت اعدا بيامد بنزديك تلى ريگ كه در حوالى آن شهر بود و جوالهاى خود را از آن پر كرد و بدر سراى آورد و بيفكند چون كوفته و مانده بود باستراحت مشغول د اهل بيت او چون جوالها را پر ديدند سر او را بگشودند او را پاكيزه ديدند كه از آن نيكوتر ممكن نبود پس نان بپختند چون ابراهيم بخانه در آمد بوى نان بمشام او رسيد از آن متعجب شد چون چشم او بزنان افتاد گفت اين را از كجا آوردهايد گفتند از آن آرد كه تو آورده دانست كه آن از قدرت حق سبحانه است القصه حقتعالى ابراهيم را بدعوت نزد نمرود فرستاد و گفت كه نمرود را بگو كه بمن ايمان آورد تا ملك و پادشاهى ترا بر قرار خود بگذارم و اگر نه آن را اخذ كنم و ترا هلاك كنم چون ابراهيم (ع) اين تبليغ را ادا فرمود نمرود گفت مگر ترا بغير از من خداى ديگر هست كه تو مرا باو دعوت ميكنى ابراهيم گفت بلى رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ نمرود بجهت تلبيس بر قوم خود گفت انا احيى و اميت پس يكى را كه واجب القتل بود زنده بگذاشت و يكى را كه مستحق قتل نبود بكشت مردمان توهم كردند كه احيا و اماته به اين طريق باشد ابراهيم بجهت دفع شبهه و تلبيس بدليل روشن تر انتقال فرمود و گفت خداى من آفتاب را از مشرق طالع مىسازد تو از مغرب بيرون آور و گويند غرض ابراهيم نه انتقال بود از حجت اول باين بلكه غرض وى آن بود كه بر آن ظاهر سازد كه آنكه قادر باشد بر احيا و اماته بايد كه بر اتيان آفتاب از مشرق و مغرب قادر باشد پس اگر تو در دعوى اماته و احيا صادق آفتاب را از مغرب بيرون آور نمرود از جواب عاجز شده فرو ماند و حجت بر او منقطع شد پس حقتعالى ديگر باره ابراهيم را گفت را دعوت كن و او را وعده ده كه اگر ايمان آرد پادشاهى او بر قرار خود بماند و اگر نه از سلطنت خود محروم شود و بهلاكت ابدى رسد نمرود جوابداد كه من جز خود را خداى ديگر نميدانم ابراهيم سه بار اين كلام را مراجعه فرمود و همان جواب شنيد و بعد از آن ابراهيم را گفت اگر خداى تو ميتواند لشگرى را بفرستد تا محاربه كنيم هر كه غالب باشد او خدا باشد چه عادت ملوك چنين است حقتعالى بابراهيم خطاب كرد كه وى را بگو تا سه روز لشكر جمع كند كه من نيز در صدد جمع لشگرم ابراهيم گفت بار خدايا تو عالمى از گفتار اين نابكار حق سبحانه فرمود او را با من گذار و در قدرت من نگر كه با وى چه خواهيم كرد پس ابراهيم (ع) پيغام الهى بگذارد نمرود لشگر عظيم جمع كرد و آن گه با ابراهيم گفت لشگر من اينست كه ميبينى و از لشگر