نصوص الحکم برفصوص الحکم - حسن زاده الآملي، الشيخ حسن - الصفحة ٥٧٣
آثار آنها را از ذات روا نميداشتند و سخن از امساك بود و انعامش و وقوف فيض و احسانش بزبان نمياوردند .
پس در ضمن اين گفتار سوم معلوم شد كه يكى ديگر از ايرادهايى كه بر اين طائفه وارد است اينكه امساك جود و وقوف فيض در مبدأ فياض على الاطلاق كه دائم الفضل على البريه و باسط اليدين بالعطيه است قائل اند .
و ديگر ايرادى كه برايشان وارد است اين كه بايد در فعل حق سبحانه داعى بر ذاتش قائل شوند , و حال اين كه نفس علم بارى به نظام اكمل و احسن كه علم عنائى است , غايت و داعى است كه آن علم عين ذات اوست . زيرا كه ذات او همان نظام معقول واجبى است كه نظام وجود تابع آنست
فالكل من نظامه الكيانى *** ينشأ من نظامه الربانى
اين طائفه پنداشتند كه حادث بودن ممكنات به اين نحوه است كه بين فاعل و حادث بايد فاصله زمانى و يا امتدادى شبيه به فاصله زمانى باشد كه حدوث صدق آيد و بيخبر از اينكه محدثات اين نشأه همه حادثند بحدوث زمانى و جوهر ذات آنها دمبدم حادث ميشود و هر آنى جهانى دگر است و در عين حال حق جل و على قائم بقسط و عدل وجود و كرم است از لا و ابدا .
و نيز پنداشتند اگر فيض حق دائم بوده باشد لازم آيد كه حق تعالى در فعل خود موجب باشد نه مختار ذلك مبلغهم من العلم ( نجم ٣٢ ) .
بايد ميان قدرت ازليه , و قدرتى كه با انضمام داعى خارج مبدأ فعل است فرق گذاشت . و دانست كه قدرت ازليه عين اراده و عين داعى است كه همان علم حق تعالى بكل بر وجه اتم و اكمل است كه نفس ذات بارى از لا و ابدا عالم و مريد و قادر و فاعل و ديگر اسماء و صفات حسنى است .