تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٥ - پرسيدن عارفى از كشيش كه تو به سال بزرگترى يا به ريش ؟
پرسيدن عارفى از كشيش كه تو به سال بزرگترى يا به ريش ؟
((١٧٨٠)) عارفى پرسيد از آن پير كشيش كه تو اى خواجه مسنتر يا كه ريش ؟
((١٧٨١)) گفت نى من پيش از آن زاييده ام بس به بىريشى جهان را ديده ام
((١٧٨٢)) گفت ريشت شد سپيد از حال كشت خوى زشت تو نگرديده است وشت
((١٧٨٣)) او پس از تو زاد واز تو بگذريد تو چنان خشكى ز سوداى نريد
((١٧٨٤)) تو بدان رنگى كه اول زاده اى يك قدم زان بيشتر ننهاده اى
((١٧٨٥)) دوغ ترشى همچنان در معدنى خود نكردى زو مخلص روغنى
((١٧٨٦)) هم خميرى خمّر الطينه درى گرچه عمرى در تنور آذرى
((١٧٨٧)) چون حشيشى پا به گل در هشته اى گر چه از باد هوى سرگشته اى
((١٧٨٨)) همچو قوم موسى اندر حر تيه ماندهاى چل سال بر جاى اى سفيه
((١٧٨٩)) مى دوى هر روز تا شب در وله خويش را بينى در اوّل مرحله
((١٧٩٠)) نگذرى زين بعد سيصد سال تو تا كه دارى عشق اين گوساله تو
((١٧٩١)) تا خيال عجل از جانشان نرفت بد بر ايشان تيه چون گرداب تفت
((١٧٩٢)) غير آن عجلى كزو يابيده اى بىنهايت لطف ونعمت ديده اى
((١٧٩٣)) گاو طبعى زان نكويىهاى زفت از دلت در عشق اين گوساله رفت
((١٧٩٤)) بارى اكنون تو ز هر جزوت بپرس صد زبان دارند اين اجزاى خرس
((١٧٩٥)) ذكر نعمتهاى رزّاق جهان كه نهان شد آن در اوراق زبان
((١٧٩٦)) روز وشب افسانه جويانى تو چست جزو جزو تو فسانه گوى توست
((١٧٩٧)) جزو جزوت تا برسته است از عدم چند شادى ديدهاند وچند غم
((١٧٩٨)) زان كه بىلذّت نرويد هيچ جزو بلكه لاغر گردد از هر پيچ جزو
((١٧٩٩)) جزو ماند وآن خوشى از ياد رفت بل نرفت آن خفيه شد از پنج وهفت
((١٨٠٠)) همچو تابستان كه از وى پنبه زاد ماند پنبه رفت تابستان زياد
((١٨٠١)) يا مثال يخ كه زاييد از شتا شد شتا پنهان وآن يخ پيش ما